حرف هایی برای نگفتن
حرف هایی هست برای "گفتن"
که اگر گوشی نبود نمی گوییم،
و حرف هایی هست برای نگفتن
حرف هایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آرند.
حرف هایی شگفت،
زیبا و اهورایی
همین هایند،
و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است
که برای نگفتن دارد،
حرف هایی بی تاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بی قرار آتشند،
و کلماتش هر یک،
انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند
به سوی آفتاب
و خدای بزرگ میداند
و چه بی انصاف و بی رحم مردمی اند
اگر باور ندارند که من نه پاسدار شب و دوستدار تاریکی و تنهائیم
که آرزومند صبحم و چشم به راه سحرم
و بارها در دل ظلمت شب،در نماز
در دعا از خدایم خواسته ام که صبحی فرا رسد
بر لب های خاموش و کبود افق لبخند سپیده ای بشکفد
و در و دشت،در پرتو زرین آفتاب بتابد
و شب بمیرد و شمع فرو میرد،
بگذار سپیده سر زند.
چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد و شبگیر خاموش شود
و شباهنگ گنگ گردد و مهتاب رنگ بازد
و ستاره سحری باز گردد و راه کهکشان بسته شود...
بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد.
من ماندم و کویر
و من تنها ماندم.
من ماندم و کویر خلوت و ساکت و مبهوت برزخ و در برابرم،
قامت بلند و شگفت این کوه،
و وسوسه ی پرخطر این راه پیچاپیچ و نامعلومش.
و من تنها ماندم.
کویر برزخ مرا می ترساند.
سکوت بهت آمیز و مخوفی داشت.
گرد سواری که هیچ،
گردبادی نیز آرامش مرده ی آن را آشفته نمی ساخت.
برتر از عشق
خدایا!
به هر که دوست می داری بیاموز که
عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان که
دوست داشتن از عشق برتر!
این فصل دردناک
و اکنون تو با مرگ رفته ای
و من اینجا،تنها به این امید دم می زنم
که با هر نفس،"گامی"
به تو نزدیک تر می شوم
و این زندگی من است.
ناپیدای زیبا
اما...نه
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را.
من یک "متوسط" بیچاره بودم
و ناچار محکوم که پس از آن نیز،
"باشم و زندگی کنم"
نه باشم و زنده بمانم.
و در این "وادی حیرت" پر هول و بیهودگی سرشار،گم باشم
و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش خاموش می میرد
و آرزو های سبز در دلش می پژمرد
در برزخ شوم این "پیدای زشت"
و آن "ناپیدای زیبا"
خورد گردم.
که این سرنوشت دردناک
و سرنوشت بی حاصل ما است،
در برزخ دو سنگ آسیای بی رحمی که...
"زندگی" نام دارد.
فراتر از هستی
زندگی کوچک تر از آن بود که مرا برنجاند
و
زشت تر از آن که دلم بر آن بلرزد.
هستی تهی تر از آن که به دست آوردنی مرا زبون سازد
و
من تهیدست تر از آن که از "دست دادنی" مرا بترساند.
دکتر علی شریعتی