پیش به سوی خوشبختی

دوستای خوبم سلام. مطالبی که در ادامه خواهید خواند،برگرفته از کتابی است بسیار زیبا و البته تاثیرگذار.آنطور که در مقدمه کتاب ذکر شده،این اثر نتیجه چهل سال تحقیق ابتکاری در قلمرو قوانین ذهنی و روحی به قلم "ژوزف مورفی" است.من که خیلی لذت بردم.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

چگونه آن زن بر ملالت غلبه کرد؟

من زنی را میشناسم که پنجاه سال از سنش می گذرد.او خسته،کوفته،بدبین و ملول بود و بطور دائم درباره ی دردها و ناراحتی های خود صحبت میکرد.من به او گفتم چند روز به خود مرخصی بدهد و به استراحت بپردازد،او با اعصاب خرد شده که منتج به بیخوابی گشته بود خود را خسته نموده بود.به علاوه ذهنش که سرعت سیر نزولی را طی می کرد،روی شاخسار زندگی پژمرده میشد.طبق پیشنهادم او شروع به بررسی و تحقیق درباره گل ها نمود و در این اثنا استعداد او در موسیقی نمایان شد و شروع به نواختن پیانو نمود و نزد استادی که او را تشویق می کرد به نواختن پیانو ادامه بدهد،نواختن پیانو را فراگرفت.بدین ترتیب بود که او مجذوب زیبایی گلها شد وبه باغچه ی خود سروسامان داد و درنتیجه پیداکردن سرگرمی های جدید،از او دعوت شد درباره ی هنر گل آرایی به سخنرانی بپردازد و برای مهمانان همسرش پیانو بنوازد.اکنون او  از آزاد کردن شکوه زندانی شده خود لذت فراوان می برد.او به این راز پی برده است که با توسل به تکنیک شگفت انگیز مجذوب شدن به زیبایی و نظم و ریتم میتوان آشفتگی های درونی را برطرف کرد.به عبارت دیگر به این حقیقت پی برده است که وقتی ذهنی روی نظم و زیبایی متمرکز شود،تغییر ماهیت داده و روح تازه در آن دمیده میشود و این دگرگونی باعث فراهم آمدن موجبات شفایافتن شخص میگردد.

راز بازیابی تندرستی

در طی سفری که چند ماه پیش به سانفرانسیسکو نمودم،برای عیادت یکی از دوستانم به بیمارستانی رفتم،دوستم مبتلا به عفونت کلیه شده و قلبش هم صدمه دیده بود.او به من گفت:((من در این بیمارستان زیاد نخواهم ماند.زیرا هم اکنون خود را بطور دائم پشت میز دفتر کارم می بینم.همچنین خود را در خانه کنار فرزندانم مشاهده می کنم.ذهنا هم مشغول انجام کارهایی هستم که چنانچه سالم می بودم،انجامش می دادم.این یک حق الهی است که من سالم باشم و سالم باقی بمانم و اطمینان دارم سالم هم باقی خواهم ماند.))این مرد فقط ده روز در بیمارستان ماند.در حالیکه به من گفتند،قرار است مدت شش هفته بستری باشد.دکتر پس از ده روز اعلام کرد که سلامتی او کاملا بازگشته است.سپس اضافه کرد،که چون میل شدید داشت که تندرستی او بازگردد.طبیعت طبق میل او به عکس العمل پرداخت.....

چگونه سرطان به سرعت ناپدید گردید؟

اخیرا از یکی از اعضای موسسه مان نامه ای دریافت داشتم که در طی آن اظهار داشته بود:

((بیماری من سرطان پوست تشخیص داده شد.من به خود گفتم از سرطان نمی ترسم زیرا می دانم که او قدرتی ندارد.من دریافته ام که سرطان محصول اندیشیدن به طرز غلط است و قدرتی ندارد به حیات خود ادامه دهد.ظاهر شدن آن به روی پوستم به منزله ی پایان یافتن حیات اوست.من اکنون از خدایی که در کنار من است،تجلیل میکنم و می دانم افکار کمال و جمال او در هنگامی ظاهر می شود،ناخوشی را هم پایان میدهد.من به این نوع طرز تلقی ادامه دادم و سرطان هم به سرعت ناپدید گردید.من فقط دوبار در بیمارستان تحت درمان قرار گرفتم در حالیکه پیش بینی میشد جهت درمان باید برای مدتی بستری باشم))برخورد این شخص با ناخوشی صحیح بود.او ترس از سرطان را بطور کامل از  ذهن خود زدود و سپس به کمال خداوند ایمان آورد.به علاوه او در عالم تصور پزشک خود را مجسم کرد که به او می گوید:((شما کاملا درمان یافته اید))وتصویری که او در عالم تصور مجسم نمود،در ضمیر باطنش نفوذ کرد.

پیروزی فوتبالست افلیج

یک بار یک فوتبالیست به من گفت:((من درست سه ماه فلج و در بیمارستان روی پشتم خوابیده بودم.در طول ایامی که در بیمارستان بودم در عالم تصور مجسم میکردم که در میدان فوتبال بازی می کنم.بنابراین صحنه ی فوتبال را می دیدم و قلبا احساس می کردم بطور موقت در بیمارستان خواهم بود)).او به طور شگفت انگیزی شفا یافت.راز شفا یافتن او هم این بود که در هنگامی که معلول بود،ذهنا همیشه تصور میکرد که ذهنش و جسمش در میدان بازی زندگی به طور کامل وبدون نقص کار میکند. چنانچه او میگفت:من مبتلا به فلج شده ام و شفا نمی یابم،معالجه فایده ای ندارد.بدون شک او همچنان در حال فلج در بیمارستان به سر میبرد.

بیدار و زنده باشید

مارک تواین اظهار میدارد:"اقبال به سراغ هر کسی می آید و دق الباب میکند.ولی در بسیاری از موارد،وقتی که او در میزند،صاحب خانه در سالن همسایه است و یا اینکه صدای زنگ را نمی شنود." یک مرد باید همیشه بیدار و گوش به زنگ باشد تا از فرصت هایی که در اطرافش پخش است استفاده کند.او نباید انتظار داشته باشد در حالیکه سست و تنبل در جایی افتاده،پاداشی به او داده خواهد شد.

علت و معلول یکی هستند.

گفته ی معروف:"یک شخص همچنان است که در قلبش می اندیشد".آری انسان همان است که در طول روز می اندیشد و اخلاق او مجموع کل طرز تفکر اوست.شادی و درد آدمی چیزی غیر از انعکاس طرز تفکر روزانه ی او نیست و بدین ترتیب است که یک شخص ممکن است در زندگی خود تجارب شیرین و تلخی را بیاموزد.

افکار خوب،میوه ی خوب به بار می آورند و افکار بد،میوه ی بد.این سرنوشت بیدادگر نیست که یک مرد را به زندان و یا به دارالمساکین روانه میکند.تفکر بد،دیدن رویاهای مخرب و جنایتکارانه است که در خفا در قلبش رشد و اورا سرانجام به چنین سرنوشتی دچار می کند.وقتی که این نوع افکار به حد اشباع در ضمیر باطن جای گرفت،بر طبق نقشی که تفکر منفی پدید می آورد،بصورت تجارب بدون واقع در می آید

منبع:معجزه قدرت فکر.

ترجمه، فرهاد مهرین

 

 

 

دل من می سوزد

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرارکنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

خانه ی کوچک ما سیب نداشت!

 

دل من می سوزد

که قناری ها را پر بستند

که پر پاک پرستوها را بشکستند

و کبوترها را

آه کبوترها را

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند

وای باران،باران،

شیشه ی پنجره را باران شست!

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای،باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست.

حمید مصدق

 

حرف هایی برای نگفتن

حرف هایی برای "نگفتن"

حرف هایی هست برای "گفتن"

که اگر گوشی نبود نمی گوییم،

و حرف هایی هست برای نگفتن

حرف هایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آرند.

حرف هایی شگفت،

زیبا و اهورایی

همین هایند،

و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است

که برای نگفتن دارد،

حرف هایی بی تاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بی قرار آتشند،

و کلماتش هر یک،

انفجاری را به بند کشیده اند،

کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند

به سوی آفتاب

و خدای بزرگ میداند

و چه بی انصاف و بی رحم مردمی اند

اگر باور ندارند که من نه پاسدار شب و دوستدار تاریکی و تنهائیم

که آرزومند صبحم و چشم به راه سحرم

و بارها در دل ظلمت شب،در نماز

در دعا از خدایم خواسته ام که صبحی فرا رسد

بر لب های خاموش و کبود افق لبخند سپیده ای بشکفد

و در و دشت،در پرتو زرین آفتاب بتابد

و شب بمیرد و شمع فرو میرد،

بگذار سپیده سر زند.

چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد و شبگیر خاموش شود

و شباهنگ گنگ گردد و مهتاب رنگ بازد

و ستاره سحری باز گردد و راه کهکشان بسته شود...

بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد.

من ماندم و کویر

و من تنها ماندم.

من ماندم و کویر خلوت و ساکت و مبهوت برزخ و در برابرم،

قامت بلند و شگفت این کوه،

و وسوسه ی پرخطر این راه پیچاپیچ و نامعلومش.

و من تنها ماندم.

کویر برزخ مرا می ترساند.

سکوت بهت آمیز و مخوفی داشت.

گرد سواری که هیچ،

گردبادی نیز آرامش مرده ی آن را آشفته نمی ساخت.

برتر از عشق

خدایا!

به هر که دوست می داری بیاموز که

عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هر که دوست تر می داری بچشان که

دوست داشتن از عشق برتر!

این فصل دردناک

و اکنون تو با مرگ رفته ای

و من اینجا،تنها به این امید دم می زنم

که با هر نفس،"گامی"

به تو نزدیک تر می شوم

و این زندگی من است.

ناپیدای زیبا

اما...نه

من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را.

من یک "متوسط" بیچاره بودم

و ناچار محکوم که پس از آن نیز،

"باشم و زندگی کنم"

نه باشم و زنده بمانم.

و در این "وادی حیرت" پر هول و بیهودگی سرشار،گم باشم

و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش خاموش می میرد

و آرزو های سبز در دلش می پژمرد

در برزخ شوم این "پیدای زشت"

و آن "ناپیدای زیبا"

خورد گردم.

که این سرنوشت دردناک

و سرنوشت بی حاصل ما است،

در برزخ دو سنگ آسیای بی رحمی که...

"زندگی" نام دارد.

فراتر از هستی

زندگی کوچک تر از آن بود که مرا برنجاند

و

زشت تر از آن که دلم بر آن بلرزد.

هستی تهی تر از آن که به دست آوردنی مرا زبون سازد

و

من تهیدست تر از آن که از "دست دادنی" مرا بترساند.

دکتر علی شریعتی

 

 

گفتارهای معنوی

فروغ ستارگانی که قرن ها پیش خاموش شده اند هنوز هم بر ما می تابد،همچون بزرگانی که قرن ها پیش،از میان ما رفته اند.اما تشعشع وجودشان مانند نور شهاب بر ما پرتو می افشاند.

شهرت بر شانه های مرد فاضل سنگینی می کند،و همچنان که او این بار را بر دوش می کشد،مردم درباره اش قضاوت می کنند.اگر بار خود را بی درنگ حمل کند،او را قهرمانی والا می دانند،اما اگر پایش بلغزد و بر زمین بیفتد،او را غاصبی می شمارند.

بهترین مردم کسی است که هرگاه او را تحسین کنید،سرخی شرم بر سیمایش بنشیند و هنگامی که به او تهمت بزنید،خاموش بماند.

هنر ملتها

هنر مصریان استتار است

هنر کلدانیان محاسبه است

هنر یونانیان قیاس است

هنر رومیان پژواک صداست

هنر چینیان آداب معاشرت است

هنر هندوها سنجیدن نیکی و بدی است

هنر یهودیان درک رستاخیز است

هنر ایرانیان سختگیری و نکته سنجی است.

هنر اعراب داستانسرایی و گزافه گویی است

هنر فرانسویان ظرافت و دقت است

هنر انگلیسی ها تحلیل و اعتقاد به عدل خود است

هنر اسپانیایی ها تعصب داشتن است

هنر ایتالیایی ها زیبایی است

هنر آلمانی ها بلندهمتی است

هنر روس ها غم و اندوه است.

هر کس به زن ترحم کند از ارزش و منزلت او کاسته،کسی که بدی های جامعه را به او نسبت دهد،در حقش ستم روا داشته،و آن که خیر او را زاده ی خیر خود و شر او را در شر خود نهفته می داند،در ادعای خود گستاخ و بی شرم است.اما هر که زن را چنان بپذیرد که خدایش آفریده،عدل و داد را بر او روا می دارد.

هراس از شیطان خود راهی است در تردید به خداوند.

دور کنید مرا از آن کس که می گوید((شمعی فروزان، فرا راه مردمانم))اما به آن که راه خود را از میان نور تابان خلق می جوید نزدیک ترم سازید.

جبران خلیل جبران

برگرفته از کتاب گفتارهای معنوی

گفتارهای معنوی

سلام.چند روز قبل کتابی خریدم با عنوان" گفتارهای معنوی جبران خلیل جبران".و از محتوای زیبای کتاب بسیار خوشم آمد.تصمیم گرفتم،نمونه هایی از گفتارهای زیبای این کتاب را در وبلاگم بگذارم تا شما هم از خواندنش لذت ببرید.امیدوارم،خوشتون بیاد.

۱.در میان مردم جنایتکارانی هستند که هنوز دستشان به خون آلوده نشده،و دزددانی که تا به حال مالی ندزدیده اند،ودروغگویانی که تاکنون سخنی به جز راست بر زبان نیاورده اند.

۲.بعضی گمان میکنند که پارسایی و تقوا آن است که مرا بیازارد و آرام جان همسایه ام باشد،و گناه چیزی است که مرا آرام کند و همسایه ام را بیازارد.پس بدانند که دور از آنها در محفل انزوای خود قادرم که پارسایی باشم و یا گناهکاری.

۳.وای بر ملتی که از مذهب به سوی باور منحرف شود،از کوچه باغ روستا به خیابانهای شهر کوچ کند، و از عقل به سوی منطق برود.

۴.وای بر ملتی که سیاستش را بر موشکافی و نکته بینی،فلسفه اش را بر نیرنگ و شعبده،و صنعتش را بر سر هم بندی بنیاد نهاده است.

۵.می گویند:((اگر برده ای خوابیده بود بیدارش نکن،شاید که آزادی را در خواب ببیند.))اما من می گویم اگر  برده ای خوابیده بود،بیدارش کن و با او از آزادی سخن بگو.

۶.روح غرب یار ماست اگر در آغوش بپذیریمش،دشمن ماست آن گاه که در تعلقش باشیم.یار ماست اگر درهای دلهایمان را به رویش بگشاییم،دشمن ماست وقتی که قلبهایمان را تسلیمش سازیم،یار ماست اگر هر چه زیبنده ی ما باشد از آن برگیریم،و دشمن ماست اگر خود را زیبنده ی آن کنیم.

۷.سرگردان دیار ناشناخته ای بودم در این عالم خاکی که مرا ربودند و برده ای ساختندم.آن گاه رهایم کردند و شهروندی شدم چون دیگران،بازرگانی یا ادیبی،پادشاهی یا وزیری و یا حاکمی ستمگر.پس از عزل از مقامم عصیانگری شدم،سرگشته ای حیله گر،سرکشی غاصب،و باز هم برده ای گمگشته،اما به دیار ناشناخته روانم.

۸. اندوه عمیق عشق نغمه سر می دهد،غم زاده ی معرفت سخن می گوید،سودای آرزو نجوا می کند، و درد فقر می گرید.اما باز هم غمی هست عمیق تر از عشق،بالاتر از معرفت،قوی تر از آرزو،و تلخ تر از فقر،که گنگ است و بی صدا،ولی چشمان پرفروغش همچون ستارگان میدرخشد.

۹.زمانی که چشمانم را می بندم تا دیده ام به روی بعضی آدم ها نیفتد،گمان می کنند که به آنها چشمک می زنم.

۱۰.بعضی آدم ها با گوش هایشان می شنوند،بعضی با شکمهایشان،و بعضی با جیبهایشان.بعضی دیگر هرگز چیزی نمی شنوند.

سه گانه زیبا

اندیشیدن، خواندن، نوشتن، پرستیدن، ارادت ورزیدن، عصیان کردن، تنها بودن، رنج کشیدن، ایثار کردن، قربانی کردن، گریختن، صبر کردن، خیالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدین شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستی مطلق بودن و دروغ های شیرین یا سودمند گفتن (ملامتیه)، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هیچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاریکی اتاق در یک نیمه شب زمستان تنها سیگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادویی آتش بخاری را تماشا کردن، شمعی را در کنار آینه یی روشن کردن، نیمه شب های باران خورده در خیابان های خلوت شهر تنها رانندگی کردن، توی راه پله ها به جناب آقای... یک اردنگی جانانه زدن، با آقای دکتر... دست دادن، هر چند سال یک بار چند ماهی را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشید را در آن سوی سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهیدی، ادیت پیاف ، بیکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقای دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه می رود یکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت یا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود اندیشیدن، دچار نصایح مشفقانه عقلای خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تیپ های سوزناک احساساتی جواد فاضلی قرار نگرفتن، از دید و بازدید و دعوت و منقل از زیر کرسی برداشتن و گذاشتن و برای منزل خرید کردن و برای اقوام سوغات تهیه کردن و شرفیاب شدن و در برابر شوخی های خنک آقای رئیس مجبور به لبخند شدن و نظام وظیفه خدمت کردن و خانم آقای دکتر... را دیدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسیس دو پولی مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه های درس های آقای.... را نوشتن و سخنرانی های علمی آقای دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسیله دکتر... و... دیدن و با آب و نمک و صابون یک دست تنقیه کردن و با بچه مزلف های لوس نجس خنگ بی شعور بیسواد بیمزه بی همه چیز که یعنی موج نو، یعنی آنارشیست، بحث علمی کردن، گیر سوال های پسرهای... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشیدن و مبتلای تعریف های خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا دیدی که یک مرتبه این دکتر... است که راجع به مقام حیرت در عرفان با تو صحبت می کند و تو هم هیچ راه گریزی نداری، خود را یکهو تو حوض آب انداختن. اگر یک سال دیگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکروای پاریس، کنار کلیسای زیبا و آسمانی دولاشاپل زندگی کردن و بار دیگر طعم آزادی را و آزادی را و آزادی را چشیدن، نم اشکی و با خود گفت وگویی داشتن، به ماسینیون عشق ورزیدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگین گور آبی اش تنها نگذاشتن، گاه گریستن و هیچ گاه ننالیدن، بی نیاز بودن، خود جزیره خویش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عین القضات همدانی و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوی و رزاس سوئدی رفیق بودن، محشور بودن، هرگز تسلیم روزمرگی نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسید یک پس -کلگی چنان به جناب آقای دکتر... نواختن که چشم هایت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهایی و غم و بی نیازی و پارسایی و بی باکی و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواری و ایمان و آزادی و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاریخ علی، از جغرافی کویر، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوی، از عارفان عین القضات و حلاج، از شهرها پاریس، از جنگل ها بولونی، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسیقی ها سونات مهتاب گاستون دفین، از صفحه ها رین دو رین و از گل ها هوما و از اشیا شمع و از پرندگان طوطی تاگور و از غذاها بیفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستری و از بازیچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادی را برگزیدن، وطنی چون غربت من و پناهی چون خلوت من و بیهودگی چون زندگی من و خواهری چون بتول مزینانی من داشتن و آینده او را که چون آینده برادرش است به نیروی دعاهای نیم شبان از باران استجابت های خدایی سیراب کردن. اینهاست مصدرهای ساده و مرکب دستور زبان زندگی کردن من. والسلام شب پنجشنبه 21 خرداد 1348.

منبع:وب سایت رسمی دکتر شریعتی

خدا خواهش‌ می‌كنم‌ مرا ببر
خدا مرا به‌ دوردست‌
روی‌ بال‌های‌ فرشتگان‌ ببر
خواهش‌ می‌كنم:
جائی‌ كه‌ عشق‌ با مرگ‌ در جدال‌ نیست،
تا این‌ عشقِ پاك، تسلیم‌ نشود؛
جائی‌ كه‌ همیشه‌ گُل‌های‌ سرخ‌ شكفته‌ می‌شود،
مانند یاقوت‌هایی‌ كه‌ آنها را پوشانیده‌ باشد؛
جایی‌ كه‌ ماه‌ جرقه‌ زند و بگرید
برای‌ پیوستن‌ به‌ عاشقان.
می‌خواهم‌ به‌ آن‌
سرزمینِ دور بروم، جائی‌ كه‌ پسرانِ نوجوان‌
در حال‌ دویدن، برای‌ عشق‌ رنج‌ می‌كشند؛
جایی‌ كه‌ دخترانِ نوجوان‌
در عصرهایی‌ كه‌ جشن‌ است‌
میان‌ پنجره‌های‌ پُر از گُل‌ نشسته‌اند
و پنهانی‌ می‌گریند، با اندوهی‌ آسمانی‌

فصل‌ها گذشتند
فصل‌ها تقریباً
رقصان‌ گذشتند، صد بار.
گلبرگ‌های‌ سرخ‌ پژمرده،
و چند برگِ سردِ نقره‌ای‌ دارم:
شاید فصل‌ها باز نخواهند گشت.
من‌ چقدر گریه‌ كردم، بعد چقدر خندیدم‌
در آن‌ رقصِ شادی؛ اما بعد،
خسته، گفتم: رهایم‌ كنید. و اینك‌
آن‌ها دیگر نیستند.
زمستان‌ نیست‌ نه‌ حتی‌ تابستان،
نه‌ پائیز و نه‌ بهار
(بدرود، دانه‌های‌ برف،
بدرود، نوازش‌های‌ آپریل،
دریاهای‌ آبی، جنگل‌های‌ طلائی)
و نه‌ صبح‌ است‌ و نه‌ عصر
اما اگر من‌ با انگشت‌ سنگی‌ را لمس‌ كنم‌
باز هم‌ آفتابِ ولرم‌ را روی‌ آن‌
سنگِ بیچاره‌ حس‌ می‌كنم،
و فكر می‌كنم‌ كه‌ زندگی‌ من‌
خواهر آن‌ است. یك‌ ستاره‌
می‌آید، و به‌ من‌ سلام‌ نمی‌كند.
دیگر هیچ‌ كس‌ مرا نمی‌شناسد.

آنا ماریا ارتزه.نویسنده و شاعره ایتالیایی

منبع:سایت سیمرغ

دختر خانم ها و آقا پسرها بخوانند

با سلام.زمانی که در دبیرستان درس میخواندم،دبیر بسیار نازنینی داشتیم که به ما جامعه شناسی درس میداد.سرکار خانم "منیژه فرخی" که امیدورام،هر جا که هست،همچنان پر انرژی و شاد باشد. سال اول دبیرستان،یک روز ایشان از ما خواستند تا دفتر زیبایی تهیه کنیم و مطالبی که ایشان درباره شیوه فرزندپروری و البته شوهرداری،سر کلاس میگفتند را یادداشت کنیم و من هنوز آن دفتر را دارم.دوست دارم یکی از همین مطالبی را که ایشان در یکی از روزهای پاییز،برایمان گفتند را شما هم بخوانید و قضاوت کنید آیا این موارد درست است یا خیر؟البته گاهی فکر میکنم،آیا برای پسرها هم در دوران دبیرستان،کسی هست که درباره این مسائل با آن ها صحبت کند یا نه.

((رفتاری که زن باید با شوهرش داشته باشد))

توصیه های مادری در شب عروسی دخترش

دخترم،نوباوه ام،عزیزم امشب در آشیانه ای که در آن زیستی هجرت میکنی و به خانه ای میروی،که آن راندیده ای.از پدر و مادر جدا شده،با مردی سر و کار خواهی داشت که با وی انس و الفت نداشته.اینک سفارش من مادر به تو این است که:کنیز شوهر باش تا او غلام تو باشد.قانع و سازگار باش.کلامش را خوب گوش کن تا مقصد نیکو بنهی و سپس به مرحله ی عمل گذاری.مراقب نظرگاه وی باش که هیچ موقعی چشمش به چیزی نیفتد که مخالف سلیقه اش باشد.زن باید برای شوهرش مادر باشد و برای فرزند هم همینطور.زن آنقدر باید به شوهرش محبت کند که شوهرش از نظر نیازهای عاطفی،کم و کسری نداشته باشد.موقع شام و خوراک او رادر نظر بگیر.از تهیه کردن غذای مطبوع دریغ مدار تا نزد وی محبوب و ارجمند گردی.هیچگاه از دهان و لباس تو بوی بد به مشامش نرسد تا در نظرش پست و حقیر گردی.همیشه منزل رامعطر کن و اشیا را خوشبو گردان.سعی کن مال او را نیکو حفظ بداری و خرج بیخود را کنار بگذاری.و خودت نیز در افزایش مال وی کوشا باشی.فرزندانت و خانواده شوهر را محترم شمار و نزد خویشاوندان خود و غریبه ها،سخنی که موجب به خطر افتادن حرمت آنها باشد از زبان بران.هرگز  راز او را فاش نکن.و از مال و تصمیم وی و از غنی و فقیر بودن وی،احدی را آگاه نساز.در هنگام افسردگی او شادی مکن و در هنگام شاد بودن او ناراحت نباش.

عیدانه

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.

  

 

شروعی دوباره

با سلام.امیدوارم شاد باشید و روزهای زندگیتون پر از زیبایی و شیرینی و شکلات باشه.عیدتون مبارک.حدود سه یا چهار ماهی هست،که نتونستم مطلب جدیدی رو تو وبلاگم بذارم.چون برای کنکور ارشد درس میخوندم و دست و دلم به هیچ کار دیگه ای نمی رفت.البته نه اینکه بگم،به کش درس میخوندم.نه.ولی تلاشم رو کردم.هر چی خدا بخواد.ولی امسال سوالات ارشد خیلی مفهومی بود.اگه همه ی منابع مهم رو نمیخوندی،نمیشد به سوالها جواب بدی.البته این نظر منه.شاید بعضی از شما دوستان عزیزم که امسال در کنکور ارشد شرکت کردید،خلاف نظر من را داشته باشید.به هر حال هر چی قسمت باشه همون میشه.برام دعا کنید.

هر کس که در دعایش یادی کند ز یاران     شیرین تر از عسل باد کامش به روزگاران

نجواهایی از جنس بلور

دوستی آموختن

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر. پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!ما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.وقتی رفتن آموختی دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی تا خدا پر بزنی.

منبع:www.happytime.ir

نجواهای شهید دکتر مصطفی چمران

به نام خدا وند لوح و قلم حقیقت نگار وجود از عدم

(ابنجا قلب میسوزد اشک میجوشد وجود خاکستر میشود و احساس سخن میگوید اینجا کسی چیزی نمیخواهد انتظاری ندارد ادعایی نمیکند فریاد زجه ای است که از سینه پر درد به آسمان طنین انداخته و سایه ای کمرنگ از آن فریاد ها بر این صفحات نقش بسته است چه زیباست راز و نیاز های درویشی دلسوخته و نا امید در نیمه های شب فریاد خروشان یک انقلابی از جان گزشته در دهان اژدهای مرگ.
چه خوش است دست از جهان شستن دنیا را سه طلاقه کردن و از همه قید و بند اسارت حیات آزاد شدن بدون بیم و امید علیه ستمگران جنگیدن پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن به همه طاغوت ها نه گفتن با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن جایی که انسان دیگر مصلحتی ندارد تا حق را برای آن کتمان نماید . آنجا حق و عدل همچون خورشید میتابد و همه قدرت ها و حتی قداست ها فرو میریزند و هیچ کس جز خدا فقط خدا سلطنت نخواهد داشت .
خوش دارم از همه چیز و همه کس دل ببرم و جز خدا انیسی و همراهی نداشته باشم .
خوش دارم که زمین زیر اندازم و اسمان بلند رو اندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن آزاد گردم .
خوش دارم مرا بسوزانند و خاکسترم را به باد بسپارند تا حتی قبری را از این زمین اشغال نکنم .
خوش دارم هیچ کس مرا نشناسد هیچ کس از غم ها و درد هایم آگاهی نداشته باشد هیچ کس از راز و نیاز های شبانه ام نفهمد هیچ کس اشک های سوزانم را در نیمه های شب نبیند هیچ کس به من محبت نکند هیچ کس به من توجه ننماید جز خدا کسی را نداشته باشم جز خدا به کسی پناه نبرم .
خوش دارم آزاد از همه قید و بند ها در غروب آفتاب بر بلندی کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم .)
ای خدای بزرگ آن قدربه ما عظمت روح وتقوا عطا کن که همه وجود خودرا با عشق ورغبت قربانی حق کنيم.
خدايا آن چنان تار وپودوجود مارا به عشق وجود خود عجين کن که در وجودت محو شويم.
خدايا مارا از وجود گرداب خودخواهی واز گردباد هوا وهوس نجات ده وبه ما قدرت ايثارعطا کن.
خدايا در اين لحظات سخت امتحان نور ايمان را بر قلب ما بتابان ومارا از لغزش نگاه دار.
خدايا مارا قدرت ده که طاغوت خودپرستی را به زير پا افکنيم وحق حقيقت را فدای منفعت های شخصی نکنيم.

خدايا
عذر ميخواهم از اين که بخود اجازه ميدهم که با تو راز و نياز کنم
عذر ميخواهم که ادعا هاي زياد دارم در مقابل تو اظهار وجود ميکنم
در حالي که خوب ميدانم وجود من ضائيده ي اراده من نيست و بدون خواسته ي تو هيچ و پوچم ,
عجيب آنکه
از خود ميگويم
منم ميزنم
خواهش دارم و آرزو ميکنم

خدايا...
تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم
تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم
تو مرا آه کردي که از سينه ي بيوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم
تو مرا فرياد کردي که کلمه ي حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمايم
تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتي
تو مرا به آتش عشق سوختي
تو مرا در توفان حوادث پرداختي , در کوره ي غم و درد گداختي
تو مرا در درياي مصيبتو بلا غرق کردي
و در کويره فقر و هرمان و تنهائي سوزاندي.

خدايا ...
تو به من
پوچيه لذات زود گذر را نمودي
ناپايداري روزگار را نشان دادي
لذت مبارزه را چشاندي
ارزش شهادت را آموختي

خدايا
تو را شکر ميکنم
که از پوچي ها و ناپايداريها و خوشيها و قيد و بندها آزادم نمودي
و مرا در توفانهاي خطرناک حوادث رها کردي و در غوغاي حيات در مبارزه ي با ظلم و کفر غرقم
نمودي و مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي.

فهميدم : سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست
بلکه در درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم
و بالاخره شهادت است

منبع:www.aviny.com

نیایش دکترعلی شریعتی

تو می دانی و همه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من ،از آوردن برق امیدی در نگاه من ،از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است .

تو می دانی و همه می دانند که شکنجه دیدن بخاطر تو ،زندانی کشیدن بخاطر تو و رنج بردن به پای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است ،از شادی توست که من در دل می خندم،از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس می کنم . نمی توانم خوب حرف بزنم . نیروی شگفتی را که در زیر کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب،دریاب.

من ترا دوست دارم ،همه زندگی ام و همه روزها و شبهای زندگی ام بر این دوستی شهادت می دهند،شاهد بوده اند و شاهد هستند.
آزادی تو مذهب من است ، خوشبختی تو عشق من است ،آینده تو تنها آرزوی من است.

اگر تنها ترین تنها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین ها بی ثمر است.اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان، هول و کینه بر سرم ببارد، تو مهربان و جاودان آسیب نا پذیر من هستی.ای پناهگاه ابدی! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.

 خدایا: به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم، و مُردنی عطا کن که، بر بیهودگیش، سوگوار نباشم.بگذار تا آن را، خود انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست می داری.

خدایا: تو، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

خدایا: مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است، وقاحتش از یاد رفته است و بیماری شده است که، از فرط عمومیتش، هر کس از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید مصون بدار، تا، به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم.
خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم به روحم عطا کن.لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند . 

خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.
خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.
خدایا:رشدعقلی وعلمی، مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.
خدایا:مرا همواره آگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
 خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.
 خدایا:شهرت، منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.
خدایا:مرا در ایمان  اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم.
خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.
خدایا:به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن، بی همراه؛ جهاد، بی سلاح؛ کار، بی پاداش؛ فداکاری درسکوت؛ دین،بی دنیا؛ مذهب، بی عوام؛ عظمت، بی نام؛ خدمت، بی نان؛ ایمان، بی ریا؛ خوبی، بی نمود؛ گستاخی، بی خامی؛ قناعت، بی غرور؛ عشق، بی هوس؛ تنهایی در انبوه جمعیت؛ و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند؛ روزی کن.

منبع:www.amvaj-e-bartar.com

خدایا! اخلاص ! اخلاص !

و می دانم ای خدا ، می دانم که برای عشق زیستن و برای زیبائی و خیر ، مطلق بودن ، چگونه آدمی را به مطلق می برد، چگونه اخلاص این وجود نسبی را ، این موجود حقیری را که مجموعه ای از احتیاج هاست و ضعف ها و انتظار ها ، “مطلق “می کند!

در برابر بیشمار جاذبه ها و دعوت ها و ضرر ها و خطر ها و ترس ها و وسوسه ها و توسل ها و تقرب ها و تکیه گاه ها و امید ها و توفیق ها و شکست ها و شادی ها و غمهای همه حقیر - که پیرامون وجود ما را احاطه کرده اند و دمادم ما را بر خود می لرزانند ، و همچون انبوهی از گرگ ها و روبا ه ها و کرکس ها و کرم ها ، بر مردار «بودن » ما ریخته اند، با یک خود خواهی عظیم انقلابی ، که معجزه ی ذکر است و زاده ی کشف ِ بندگی ِ فروتنانه ی ِ خویشتن ِ خدایی ِ انسان است- ناگهان عصیان می کند ، عصیانی که با انتخاب ِ تسلیم ِ مطلق به حقیقت ِ مطلق ، فرا می رسد و از عمق ِ فطرت شعله می کشد و سپس با تیغ ِ بوداوار ِ بی نیازی و بی پیوندی و تنهایی ، “مجرد “می شود و آنگاه از بودا فراتر می رود و با دو تازیانه ی «نداشتن »و نخواستن همه ی آن جانوران آدم خوار را از پیرامون ِ انسان بودن خویش می تاراند و آنگاه، آزاد ، سبکبار، غسل کرده و طاهر ، پاک و پارسا، «خود »شده و «مجرد»و «رستگار» ! انسان شده و بی نیاز ، به بلند ترین قله ی ِ رفیع معراج ِ تنهایی می رسد و آنجا همه ی «من» های دروغین و زشت را ، که گوری است بر جنازه ی شهید ِ آن من ِ راستین و زیبا و خوب ، که همیشه در آن مدفون است و از چشم خویش نیز مجهول و از یاد خویش نیز فراموش ، فرو می ریزد،

با «ذکر» ، با «جهاد ِ بزرگ» و با «مردن پیش از مرگ» از درون ، به هجرت آغاز می کند ، هجرت از آنکه هست ، به سوی آنکه باید باشد.

تا…

به اخلاص میرسد و «بودنِ آدمی »به خلوص !خالص شدن برای او بروی او ،

اخلاص: «یکتایی»!

آری ، یک توئی !

آنگاه اینچنین «بنده ی خاشع »، که به بندگی خدا گونه ای شده است در زمین و اینچنین «دوستی خاکی»،

که در دوست داشتن ، خدائی شده است ، چه ! دوست داشتن اگر به اخلاص رسیده باشد ، دوست را با دوست مانند می کند

از زندگی زنده تر است و از خوشبختی جدی تر!

نیاز ، هراس، چشم داشت ، حق شناسی ، حق کشی ، خطر ، امنیت ، سود و زیان ، دشمنی ها و دوستی ها ، نفرین ها و آفرین ها ، شکست ها و توفیق ها ، شادی ها و غم ها…

که گرگ ها و کرکس هایی بودند ، وحشی و آدم خوار ، اکنون حشراتی شده اند بازیچه ی حقیر ِ مرد!

و مرد «جزیره ای در خویش »

در اقیانوس ِ وجود،

تنها و به خویش ،

اقلیمی از چهار سو ، محدود به خویش ، بی خطر ِ موج ،بی نیاز ِ ساحل

نیل به آب ، اما بی آلایش ِ آب ،

شکفته و گسترده در زیر بارش خورشید ، مکنده ی آفتاب!

و اکنون اوست که می تواند زندگی کند ،

تنها با طعام ِ عقیده و شراب ِ جهاد.

و بمیرد «شهیدوار»،

به همان زیبایی و درستی و آزادگی ، که زندگی می کند ، و اوست که چون صوفی نیست «شیعه» است ، بودائی نیست«مسلمان »است.

در همین معراج ِ تجرد نمی ماند ، باز می گردد ، به سوی خاک، بسوی خلق ، با کوله بار سنگین ِ مسئولیت:

بار سنگین ِ امانت،

تا بنگرد بر چهره ی یتیمی که بر او ، به خشونت ، تشر زده اند ، بر گرده ی اسیری که بر آن ، تازیانه ، خط ِ کبود ِ ستمی نقش کرده و بر گرسنه ی خاموشی که شرم ، مجال ِ مستمندی به وی نمی دهدو… بر نسلی که قربانی می شود و بر عصری که قهرمان می جوید و بر هر چه در زیر ِ آسمان می گذرد …

و او برای از دست دادن ، برای رنج کشیدن ، برای تحمل کردن و برای مردن تردید ندارد!

مرگ-

نه حلاج وار : “مرگی پاک ، در راهی پوک”

که علی وار : برای خشنودی ِ خدا یعنی در خدمت به خلق، برای او تنها کاری است در زندگی که خود نیز از آن سود می برد!

و علی ، تا لبه ی زهر اگین ِ پولاد را د پرده های مغزش حس می کند ، احساس می کند که بار سنگین آن امانتی که آسمان و و زمین و کوه های سنگ را می شکست ، از دوشش افتاد ، آزاد شد ! از شوق گوئی مژده ای را فریاد می کشد :

” به خداوند کعبه ، رها شدم ! “

اخلاص:

یکتائی در “زستن”،

یکتائی در “بودن”

یکتوئی در ” عشق”

منبع:shariati.nimeharf.com