این وبلاگ میتواند در خود همه چیز داشته باشد.درددل یعنی هرچه میخواهد دل تنگت بگو.
نظر شما در مورد "آزادی" چیست؟به ویژه شما دختران ناز ایرانی آزادی را در چه میدانید؟یکی از اساتید دانشگاهمون سر کلاس میگفت:امروزه دختران و زنان ایرانی میخواهند حق خود را از جامعه بگیرند و بر این نکته تاکید میکرد که زنان در طول تاریخ در صدد بوده اند که به شکلی حق ضایع شده خود را بگیرند. حال از مردان زمانه خود و  همچنین از جامعه و فرهنگ خاص خود و این جریان تا به امروز ادامه داشته، پایانی نخواهد داشت.آیا شما با این نظر موافقید؟
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 13:12  توسط پرستو گشتاسبی  | 

با سلام.میلاد باسعادت حضرت زینب(س) به شما تبریک میگویم.امیدوارم همه روزهای زندگیتان عید باشه و دلهاتون بهاری.

۱-  آزادی این نیست كه هر كس هر چه دلش خواست انجام دهد، بلكه آزادی حقیقی قدرتی است كه شخص را مجبور به انجام وظایف خود می كند.

۲- همه از آزادی بشر صحبت می كنند ، اما این آتشی است كه در درون تمامی ما زبانه می كشد .

۳-تن ، زندان روح است و زندانی پیوسته مترصد آزادی است.

۴- خدایی كه به ما زندگی بخشیده، در همان لحظه هم آزادی را به ما تفویض نموده است .

۵-درخت آزادی را باید گاه گاه با خون ستم پیشگان و مخالفان آزادی آبیاری كرد.

۶-كسی كه حفظ جان را مقدم بر آزادی بداند ، لیاقت آزادی را ندارد.

۷-كسی كه می خواهد آزادی اش محفوظ بماند، باید خود را به زندگی ساده و پرهیزگاری و حرمان عادت دهد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 12:53  توسط پرستو گشتاسبی  | 

با سلام.دوست داشتم نقدی در باب سکولاریسم از استاد مطهری بخوانم و موفق شدم.برای شما هم میگذارم تا آن را بخوانید.در ضمن دوست دارم عقاید و نظرات شما دوستان عزیزم را درباره "سکولاریسم"ناسونالیسم(ملی گرایی افراطی) و از همه مهمتر آزادی بدانم.راستی تعریف شما از آزادی چیست؟

استاد مطهری و نقد سکولاریسم

جامعیت دین و سکولاریسم

هرگز نمی توان در مورد جامعیت دین تردید کرد؛ امّا برخی از روشنفکران درصدند تا در قالب بحث سکولاریسم، قلمرو شمول دین را صرفاً به مسائل فردی و آخرتی تنزّل داده، مسائل سیاسی را از قلمرو دین خارج سازند. در واقع، کسانی که به نظریه دین حدّاقلی قائل هستند، براساس موضعی که دربحث جهتگیری دعوت انبیا (قلمرو پیام پیامبران) می گیرند، دعوت پیامبران را در امور آخرتی منحصر، و بدین ترتیب، سکولاریسم را نتیجه گیری می کنند.
واژه سکولار (secular) برگرفته از اصطلاح لاتینی «saculum» به معنای قرن وسده است و از آن تعبیر به زمان حاضر و اتّفاقات این جهان در مقابل ابدیت و جهان دیگر شده است. تعبیر عام تر از این مفهوم، به هر چیز متعلّق به این جهان اشاره دارد. کریمینز، نخستین کاربردهای این واژه را به اواخر قرن سوم برمی گرداند که برای وصف آن دسته از روحانیان به کار می رفت که گوشه نشینی رهبانی را به سمت زندگی در دنیا ترک می گفتند. آنان روحانی عرفی، در مقابل روحانی رهبانی شناخته می شدند. او می گوید که این اصطلاح در همان زمان برای تفکیک دادگاه های عرف از دادگاه های کلیسایی نیز کاربرد داشته است. در زبان فارسی، معادل های متفاوتی برای این واژه ذکر شده است؛ از جمله عرفی گرایی، دنیاگرایی، جداانگاری دین و دنیا و.. .. به هر تقدیر، سکولاریسم پدیده ای غربی، و به دوره گذار از سنّت به مدرنیته مربوط است و به گفته ویلسون؛ «جدا انگاری دین و دنیا، مفهومی غربی است که اساساً فرایندی را که به خصوص به بارزترین وجهی درطول قرن جاری، در غرب رخ داده است، توصیف می کند».

علل و عوامل پیدایی سکولاریسم از دیدگاه شهید مطهری

1. در تفکّر دین مسیحیت قرون وسطا، مهم ترین خصیصه، جزم گرایی و دگماتیسم است. باورهای دینی از طرف آبای کلیسا تعریف می شوند، و هرگونه تردید یا باز فهمی در خصوص این باورها به معنای ارتداد و کفر است. این باورهای جزمی منحصر به آن چه اصول دین نزد مسلمان خوانده می شود نیست؛ بلکه اندیشه هایی مانند اعتقاد به مرکزیت زمین، دایره ای شکل بودن مسیر ستارگان به دور زمین، نقصان ذاتی عقل آدمی در نیل به حقیقت، گناه آدم، باور به این که هر حرکتی نیاز به حضور دائم محرّک دارد و ده ها باور این چنینی دیگر. به تعبیر استاد مطهری، «کلیسا علاوه بر عقاید خاص مذهبی، یک سلسله اصول علمی مربوط به جهان و انسان را که غالباً ریشه های فلسفی یونانی و غیر یونانی داشت و تدریجاً مورد قبول عُلمای بزرگ مذهب مسیح قرارگرفته بود، در ردیف اصول عقاید مذهبی قرار داد و مخالفت با آن «علوم رسمی» را جایز نمی شمرد؛ بلکه به شدّت با مخالفان آن عقاید مبارزه می کرد. خطای عمده کلیسا در دو جهت بود: یکی این که کلیسا پاره ای معتقدات علمی بشری موروث از فلاسفه پیشین و عُلمای کلام مسیحی را در ردیف اصول مذهبی قرار داد و مخالف با آن ها را موجب ارتداد دانست. دیگر این که حاضر نبود صرفاً به ارتداد اکتفا کند و هر کسی که ثابت شد مرتد است، او را از جامعه مسیحیت طرد کند؛ بلکه با نوعی رژیم پلیسی خشن در جست و جوی عقاید ما فی الضمیر افراد بود».
2. در سال های 1269 تا 1353 امپریالیسم پاپ که در قانون شرع گنجانده شده بود، به حدّ کمال رسید؛ ولی در عین حال، به واسطه الحاق ملل فرانسه به یک دیگر و تشکیل سلطنت فرانسه و تقویت حسّ ملّیت در آن کشور، به این فرضیه، ضربه محکمی وارد شد که پس از آن تاریخ، دیگر نتوانست قوّت گیرد. مساله مخالفت با امپریالیسم پاپ در پایان همین واقعه به تدریج شکل گرفت و هدف و سمت حرکت آن کم کم مشخّص، و این فکر پیدا شد که باید قدرت روحانی را محصور و محدود کرد.
3. به تعبیر شهید مطهری، «در قرون وسطا که مساله خدا به دست کشیش ها افتاد، یک سلسله مفاهیم کودکانه و نارسا درباره خدا به وجود آمد که به هیچ وجه با حقیقت وفق نمی داد و طبعاً افراد باهوش و روشنفکر را نه تنها قانع نمی کرد، بلکه متنفر می ساخت و بر ضد مکتب الاهی بر می انگیخت». اگر نارسایی مفاهیم دینی و کلامی کلیسا را قرین نارسایی مفاهیم فلسفی مغرب زمین بدانیم، به خوبی روشن خواهد شد که در اروپای قرن هیجدهم، چگونه ماتریالیسم و سکولاریسم متولّد شد. عدم رشد تفکّر فلسفی و بردگی اندیشه در قرون وسطا، فقر فلسفه اروپا، وقوع رنسانس و تحوّل خیره کننده علوم بشری مستقل از اندیشه دینی، تفکّر قرون وسطا را که اندیشه دینی و فلسفی و.. . را هم سرنوشت کرده بود، فرو ریخت. عوامل دیگری نظیر خشونت کلیسا، راسیونالیسم و عقل بسندگی، نسبیّت گرایی، اُمانیسم، مدرنیسم، علم پرستی و غیره را می توان نام برد که از ذکر آن ها خودداری می کنیم.

پیوند دین و سیاست در اندیشه استاد مطهری

گرچه سکولاریسم در ابتدا در دنیای مغرب زمین رشد کرد، طولی نکشید که دامنه خود را گسترش داد و به دیگر سرزمین ها و کشورها نفوذ کرد. در کشور ما هم برخی روشنفکران غربزده درصدد وارد کردن این اندیشه به داخل کشور برآمدند و در بومی سازی آن کوشیدند. شکل گیری سکولاریسم در ایران به اوایل عصر قاجار باز می گردد که برخی از منوّرالفکران آن را مطرح کردند. بعد از آن شاهد حاکمیت سکولاریسم در زمان رضا خان و محمّدرضا شاه هستیم و سرانجام، انقلاب اسلامی را باید نقطه آغاز افول سکولاریسم برشمرد. انقلاب اسلامی، معلول برخورد دو نوع تفکّر «دینی» و «سکولار» بود که در نهایت به غلبه تفکّر دینی «با رهبری عالمی دینی» انجامید که نتیجه آن عقب نشینی و انفعال سکولاریسم بود؛ امّا چندسالی است که برخی از روشنفکران درصدد معارضه با حکومت دینی برآمده و به جانبداری از سکولاریسم وحکومت غیردینی برخاسته اند. برخی از اندیشه وران مسلمان، با ذکر علل و عوامل پیدایی سکولاریسم در اروپای مسیحی و برشمردن وجوه و اختلاف اسلام و مسیحیت و تفاوت عملکرد دولت دینی در اسلام با مسیحیت چنین فتوا می دهند که زمینه بروز و ظهور سکولاریسم در دنیای اسلام وجود ندارد و خطر سکولاریسم، جامعه مسلمانان را تهدید نمی کند و این پدیده اجتماعی مختص به جغرافیای فکری و فرهنگی خاصّ خویش است و قابل تعمیم به دیگر نقاط نیست؛ بنابراین، دعوت به تشکیل دولت دینی اسلامی به معنای بازگشت به مفهوم قرون وسطایی حکومت دینی و در نتیجه، زمینه سازی برای پیدایی سکولاریسم نیست؛ زیرا در اسلام، نهاد واسطه ای میان انسان و خدا وجود ندارد که مانند کلیسا خواهان اقتدار بر کلّیه شؤون دنیایی باشد؛ افزون بر این که در شریعت اسلامی، دین و دولت به گونه ای با هم درآمیخته اند که نه راه فهم شریعت را به روی همگان می بندد (بی واسطه هر کس می تواند به دین معرفت یابد) و نه با دانش و عقل آدمی سرستیز دارد؛ پس سکولاریسم به معنایی که در غرب به وقوع پیوست، در جامعه اسلامی زمینه ندارد. با توجّه به این حقیقت که عامل یا عوامل شیوع سکولاریسم درمغرب زمین به هیچ وجه با مکتب اسلام سازگار نیست، دامن زدن به ترویج این طرز تفکّر، هیچ گونه جنبه علمی و واقع گرایی ندارد و از این رو باید عوامل اصلی این واقعیت را در امور دیگر جستجو کرد.
استاد مطهری، با اشاره به پیشینه این اندیشه در جهان اسلام، به دو علّت مهمّ و اساسی ذیل اشاره می کند.
1. نشناختن درست اسلام و سنجش آن با مسیحیت: برخی از روشنفکران در جهان اسلام، با الگوگیری از متفکّران غربی در مباحث تئوریک دینی، این مباحث را همان گونه که در غرب مطرح است، کپی و ترجمه کرده و میان مسلمانان آورده اند. این کار از آن جا که در چشم برخی، حرکت نوگرایانه اسلامی شناخته می شود، تشویق خام و دروغین این افراد را در پی داشته است. به عقیده ما، این فاجعه بارترین قیاس در تاریخ روشنفکری در جهان اسلامی به شمار می آید. استاد شهید در بسیاری از آثار خود، به این افراد هشدار می دهد که فرهنگ دینی اسلام با فرهنگ دینی مسیحیت از بسیاری زوایا ناهمخوانی دارند؛ از جمله: أ. قرآن بی شک، کلام خدا است؛ امّا کتاب مقدّس مسیحیان که از عهد عتیق و جدید تشکیل شده و هر کدام دارای چندین کتاب است، چنین نیست. خود مسیحیان هم چنین ادّعایی ندارند؛ ب. در کتاب های مقدّس مسیحیان، گاه مطالبی آمده که با علم و عقل ناسازگار است و این خود بهترین دلیل برتحریف سخنان خدا است؛ ج. کتاب های موجود مسحیان بیش تر دربردارنده احکام و ارزش های عبادی و اخلاقی است و در آن ها رهنمود واصولی برای اداره جامعه دیده نمی شود. با چنین وضعی، طبیعی است که در فرهنگ دینی مسیحیت موجود، «جدایی دین از سیاست» حاکم، و شؤون زندگی، به دنیایی و آخرتی بخش، و بخشی به قیصر و بخشی نیز به کلیسا واگذار شود؛ چرا که در این صورت، حتّی اگر دینداران نیز تشکیل حکومت دهند، باید بر اساس عقل و علم جامعه را اداره کنند؛ امّا اسلام، هرگزجدایی دین و سیاست و دوگانگی دنیا و آخرت را نمی پذیرد و آموزش نمی دهد.
2. افزون بر این، این اندیشه، خاستگاه استعماری نیز دارد. استعمارگران و ایادی آنان القا کرده اند که دین مال مسجد است و باید کار خود را در آن جا انجام دهد و نباید کاری به مسائل سیاسی و اجتماعی داشته باشد. انگیزه آنان از نشر این گونه اندیشه ها، مسخ آموزه های حرکت آفرین اسلام، چون جهاد و مبارزه با ستمگران، استقلال و آزادی خواهی و تشکیل حکومت اسلامی است. آنان با نشر این گونه سخنان سخیف در قالب آرا و اندیشه ها، برآنند که اسلام راستین را از صحنه اجتماعی و مسلمانان، به ویژه عالمان و رهبران آنان را از دخالت در سیاست باز دارند. ایشان در انتقاد ازسکولاریست ها می گویند: بعضی گفته اند: زندگی یک مسأله است و دین مسأله دیگر. دین را نباید بامسائل زندگی مخلوط کرد. این اشخاص اشتباه اوّلشان این است که مسائل زندگی را مجرّد فرض می کنند. خیر، زندگی یک واحد و همه شؤونش توأم با یک دیگر است. صلاح و فساد هر یک از شؤون زندگی در سایر شؤون مؤثّر است. ممکن نیست اجتماعی، مثلاً فرهنگ یا سیاست یا قضاوت و یا اخلاق و اقتصادش فاسد باشد؛ امّا دینش درست باشد و بالعکس. اگر فرض کنیم دین تنها رفتن به مسجد و کلیسا و نماز خواندن و روزه گرفتن است، ممکن است کسی ادّعا کند مسأله دین از سایر مسائل مجزّا است؛ ولی این مطلب فرضاً درباره مسیحیت صادق باشد درباره اسلام صادق نیست. بنا به گفته شهید، نسبت دیانت با سیاست، نسبت روح و بدن است؛ روح و بدن، مغز و پوست باید به یک دیگر بپیوندند. فلسفه وجودی پوست، حفظِ مغز است. اگر پوست از مغز جدا باشد، مغز دچار آسیب می شود. بر همین اساس، یکی از شؤون امامت، رهبری اجتماع است. استاد مطهری ضمن این که به این مطلب تصریح می کند، متذکّر این نکته می شود که هرگز نباید دچار چنین اشتباهی بشویم که «تا مسأله امامت شد، بگوییم یعنی مسأله حکومت که در نتیجه مسأله به شکل خیلی ساده ای باشد و این فروعی که برایش پیدا شده است پیدا شود و بگوییم حالا که فقط مسأله حکومت، و این که چه کسی حاکم باشد، مطرح است، آیا آن کسی که می خواهد حاکم باشد، حتماً باید از همه افضل باشد یا نه و.. . این، تابع این است که ما این مسأله را فقط در سطح حکومت و کوچک گرفتیم و این، اشتباه بسیار بزرگی است که احیاناً قُدما (بعضی از متکلّمین) هم گاهی چنین اشتباهی را مرتکب می شدند. امروز این اشتباه خیلی تکرار می شود. تا می گویند امامت، متوجّه مسأله حکومت می شوند؛ در حالی که مسأله حکومت از فروع و یکی از شاخه های خیلی کوچک مسأله امامت است و این دو را نباید با یک دیگر مخلوط کرد.

اسلام و حکومت، رابطه ای ذاتی یا تاریخی

پاره ای از نویسندگان مدافع سکولاریسم چنین پنداشته اند که رابطه اسلام با حکومت، رابطه ای تاریخی است، نه ذاتی. اینان مسأله را این طور طرح می کنند: آیا رابطه اسلام و حکومت، رابطه ای مفهومی است یا رابطه ای حداکثر تاریخی و خارجی؟ مقصود از رابطه تاریخی این است که اسلام در ذات خود، هیچ گونه حکومت و سیاستی دربر ندارد و صرفاً به خاطر ظروف خاصّ تاریخی بوده است که پیامبر اسلام ملزم شده اند حکومت دینی تشکیل دهند. این طرف عمدتاً مربوط به تأسیس اسلام و تشکیل دولت برای ترویج دینی بوده است. بنابراین اصل، تأسیس دولت و حکومت اسلامی گرچه به مقتضای عنایت الاهی بوده است، ولی این امر کلّاً نتیجه و شرایط خاصّ زمانی و مکانی بوده و لذا اسلام، با ادیان دیگر چون مسیحیت از این حیث هیچ فرقی ندارند و هر گاه آن شرایط تغییر کند ـ مثل زمان ما دلیلی وجود ندارد که مسلمانان باید دولت و حکومت دینی (اسلامی) تشکیل دهند. مسأله دقیقاً این است که حکومت و سیاست نسبت به اسلام، همچون زکات و حج و نماز نیست.
درمقابل کسانی که رابطه اسلام و حکومت را از حدّ یک رابطه تاریخی و عارضی بیش تر می دانند، معتقد به ارتباطی مفهومی بین آن دو هستند به این معنا که در حاق دین اسلام، دخالت در شؤون سیاسی و حکومت نهفته است و لذا تغییرات زمانی و مکانی تأثیری به این امر نمی گذارد. نتیجه این معنا این است که اعتقادات اساسی و بنیانی اسلام، فی حدّ ذاته ضرورت پرداختن اسلام به اقامه دولت دینی فارغ از تغییرات زمانی و مکانی را طلب می کند. به تعبیر دیگر، اعتقاد بنیانی اسلام به خدای واحدِ احد که خالق همه سماوات و ارضین و ما فیها است و علم مطلق وقدرت مطلق و.. . است، به لحاظ منطقی مستدعی این است که یک مسلمان فارغ از ظروف زمانی و ضرورتاً باید دولتی را بر اساس شریعت اسلامی بر پا دارد، و از این جاست که امثال یوسف قرضاوی و تابعین وی، سکولاریزم را خروج از دین می شمارند و معتقدند که باید به دنبال پاسخی اسلامی برای مشکلات سیاسی، اجتماعی، حقوقی و اقتصادی خود باشیم و این جست وجو یک فرضیه و ضرورت است. از نظر استاد مطهری هم پیوند اسلام با حکومت فراتر از رابطه تاریخی و عرضی است؛ بلکه ارتباط مفهومی بین آن دو وجود دارد بدین معنا که در ماهیت دین اسلام، دخالت در شؤون سیاسی و حکومت نهفته است؛ از این رو، دگرگونی ها و دگردیسی های زمانی و مکانی تأثیری در آن ندارد. اگر به این نکته توجّه کنیم که اسلام دینی جامع و کامل است و حدودی برای انسان قائل شده است که گذشتن از آن را روا نمی داند، روشن می شود که دین و قرآن، بیش از آن که وابسته به محیط و تاریخ باشند، به بیان حقایق و حدود و تکالیف انسان ها ناظر هستند. شهید مطهری در واکنش به چنین اشکالاتی می نویسد: من نمی توانم باور کنم یک نفر در یک کشور اسلامی زندگی کند و این اندازه از منطق اسلام بی خبر باشد. مگر قرآن هدف انبیا و مرسلین را بیان نکرده است؟ مگر.. . قرآن، عدالت اجتماعی را به عنوان یک هدف اصلی برای همه انبیا ذکر [نمی کند؟]

ادلّه سکولاریسم و نقد شهید مطهری

معتقدان به سکولاریسم، از راه های گوناگونی به اثبات سکولاریسم و جدایی دین از سیاست پرداخته اند ،از جمله:
1. دین ثابت و نیازهای متغیّر: یکی از عمده ترین سخنان سکولاریست ها که از دیرباز در نوشته های آن ها مطرح بوده و همواره هم تکرار می شود، این است که دینِ ثابت نمی تواند به نیازهای متغیّر انسان پاسخ بگوید. انسان دائم در تحوّل است و نسبت وی با محیط اطرافش تغییر می کند. هر چند گاه روابط تازه ای در جوامع پدید می آید که مقتضی نسبت های جدیدی است؛ برای مثال، روابطی که در یک جامعه صنعتی شده وجود دارد، هیچ گاه در جوامع بدوی وجود نداشت یا روابطی مالی که در یک جامعه پیچیده امروزی وجود دارد، در جامعه بدوی صدر اسلام وجود نداشته است. مسأله این است که این روابط و نسبت های خاصّ، نیازهای خاص خود را پدید می آورد که هر یک محتاج تدبیرو ارضا هستند؛ برای مثال، نیاز محیط زیست سالم، به شکل امروز، در زمان های پیشین وجود نداشت؛ چون وسایل آلودگی جمعی وجود نداشت. حلّ مشکل محیط زیست، نیازی امروزین است که نمی توان آن را از دین ثابت جست وجو کرد. وضع در بسیاری از جوانب حیات بشری به همین شکل است؛ بنابراین، مشکل، تطبیق دین ثابت بر نیازهای متغیّر است و چون ثبات اصل دین قابل ردّ نیست، یگانه راه حلّ این معضل آن است که دین دامن خویش را از دخالت در شؤون دنیایی بشر، برچیند و دایره وجودی خود را در شؤون آخرت منحصر سازد. این استدلال را می توان به طور خلاصه به صورت ذیل خلاصه کرد:
مقدّمه اوّل: مناسبات و روابط اجتماعی، نیازمند تنظیم اموری متغیّر و متلوّن است؛
مقدّمه دوم: دین و آموزه های آن، درونمایه و محتوایی ثابت دارد؛
نتیجه: پس امر ثابت با امر متغیّر قابل انطباق نیست و دین ثابت نمی تواند تنظیم گر روابط حقوقی درعرصه های گوناگون مناسبات اجتماعی برای همه زمان ها باشد.

نقد و بررسی:

هر دو مقدّمه پیش گفته نادرست است؛ زیرا اوّلاً همه تغییرات اجتماعی از سنخ تغییرات بنیادین نیست؛ بلکه برخی از آن ها، صرفاً در شکل و قالب است؛ برای مثال، در قلمرو مناسبات حقوقی و اقتصادی، قراردادهایی نظیر بیع و اجاره، هم در گذشته و هم امروزه وجود داشته اند و دارند با این تفاوت که امروزه، این قراردادها قالبی متفاوت و پیچیده یافته اند، امّا محتوای حقوقی آن ها ثابت است؛ از این رو آموزه های دینی امروزه نیز در به رسمیت شناختن و تعیین برخی شروط و مقرّرات کلّی کاملاً راهگشا و کارآمد خواهند بود. ثانیاً ادّعای ثبات و انعطاف ناپذیری همه آموزه های دینی نیز نادرست است؛ زیرا در فقه و شریعت اسلامی، عناصری تدارک شده است که باعث انعطاف پذیری بخشی از تعالیم و انطباق آن ها با مقتضیات و تحوّلات زمان می شود. این عناصر یکی از رازهای جاودانگی اسلام را تشکیل می دهند، بدین سبب، دخالت دین در شؤون سیاسی ـ اجتماعی بشر هیچ منعی ندارد. شهید مطهری با طرح نظریه رابطه احکام متغیّر با احکام ثابت، معمّای ثبات قوانین اسلام و تغییر نیازهای انسان ها را حل می کند و برای تبیین و مستدل کردن آن، به متد اجتهاد که در فقه شیعه مطرح است، تمسّک می جود. وی در تعریف اجتهاد می نویسد: اجتهاد یعنی فروع را از اصول استنباط کردن، یعنی کشف و تطبیق اصول کلّی ثابت به موارد جزئی و متغیّر. در روایات پیشوایان دین اسلام نیز آمده است که «علینا القاء الاصول و علیکم التفریع» با توجّه به این مطلب، اوّلاً همه نیازها متغیّر و متحوّل نیستند؛ بلکه نیازهای ثابت نیز وجود دارد. انسانیت انسان و کمالات انسانی واقعیت های نامتغیّر و غیرمتبدّلند؛ ثانیاً اسلام برای نیازهای ثابت، قوانین ثابت و برای نیازهای متغیّر، وضع متغیّر در نظر گرفته است. وی در کتاب نظام حقوق زن در اسلام، پس از ذکر این مطلب که متفکّران اسلام عقیده دارند در دین اسلام، راز و رمزی وجود دارد که به این دین خاصیت انطباق با ترقّیات زمان بخشیده است، عقیده دارد که این دین، با پیشرفت های زمان و توسعه فرهنگ و تغییرات حاصله از توسعه هماهنگ است، به علت و راز این که دین مقدّس اسلام، با قوانین ثابت ولا یتغیّری که دارد با توسعه تمدّن و فرهنگ سازگار، و با صور متغیّر زندگی قابل انطباق است و چند عامل را توضیح می دهد که از جمله آن ها «توجّه اسلام به روح و معنا و بی تفاوتی آن به قالب و شکل» و«وضع قانون ثابت برای احتیاج ثابت و قانون متغیر برای احتیاج متغیّر» است؛ بنابراین، اسلام دارای دو جنبه ثابت و متغیّر است که جهت ثابت آن مربوط به عناصر ثابت مانند ضروریات دین مثل نماز و روزه است و جهت متغیّر آن، به عناصر و احکام متغیّر ارتباط دارد که احکام جزئی و حکومتی از مصادیق آن هستند.
2. قطعی نبودن فهم متن دینی: این دلیل مبتنی بر هرمنوتیک فلسفی (با رویکرد گادامری) است. در میان نحله ها و گرایش های گوناگون هرمنوتیکی، هرمنوتیکی فلسفی به ویژه دیدگاه های هانس گئورگ گادامر، تصوّر خاصّی از فهم، به طورکلّی که شامل فهم متون مقدّس دینی هم می شود، وجود دارد. بر اساس این رویکرد، فهم متن در افق معنایی خاصّی صورت می پذیرد و مفسّر در تفسیر متون دینی، همواره متأثّر از ذهنیّت، پیش دانسته ها و پیش فرض های خود است. پذیرش این مبنای هرمنوتیکی، زمینه ساز تشکیک در لزوم مرجعیت دین در مباحث اجتماعی و سیاسی را فراهم می سازد؛ زیرا این احتمال را قوّت می بخشد که فهم آن دسته از عالمانی که لزوم تلفیق دین و دولت را از متون دینی استنباط کرده اند از پیش دانسته ها و انتظارات خاص آنان متأثر بوده است؛ پس اگر عالمی با پیش دانسته های دیگری به سراغ متون دینی برود، لزوم دینی بودن حکومت را از آن ها استنباط نمی کند؛ بنابراین، لزوم دخالت دینی در شؤون اجتماعی و سیاسی، امری قطعی و مسلّم و غیرقابل مناقشه نیست. اظهار نظر ذیل بر این دیدگاه مبتنی است: در باب حدود و قلمرو شریعت نبوی نیز مطلب همین طور است، مگر به مقتضای اصول فلسفی و کلامی، کسی معتقد شود نبی باید در همه امور زندگی انسان اعمّ از نیایش و پرستش، معاملات، سیاست، اقتصاد و.. . تکلیف جزئیات را مشخّص کند. در آن صورت، همه امرها و نهی های صادر شده را مولوی خواهد انگاشت تا تکلیف هیچ موردی زمین نماند؛ ولی اگر نقش اساسی انبیا را در طول تاریخ تعیین تکلیف برای بایدها و نبایدهای اصلی اخلاقی بداند، در این صورت خواهد توانست بسیاری از امرها و نهی های صادر شده مرتبط به قلمرو معاملات، سیاست، اقتصاد و.. . را ارشادی بینگارد که نظر به راه و رسم عُقلایی عصر معیّنی داشته و لذا به خود اجازه دهد مثلاً در این عصر راه دیگری برود. به هر حال، واقع این است که مبنای فلسفی، کلامی و یا ذوقی، شناخت ویژه ای از هویت نبوّت می دهد و انتظار معیّنی از آن به وجود می آورد و مطابق این انتظار، دوام یا عدم دوام شریعت و حدود و قلمرو آن فهمیده می شود. مبانی فلسفی، کلامی و یا ذوقی، عموماً اموری هستند که باید به طور مداوم مورد تعمّق و برّرسی مجدّد قرار بگیرند و مبانی مربوط به نبوّت از این قاعده مستثنا نیست. تنها در پرتو بررسی دائمی است که می توانیم حدود انتظار از نبوّت و حدود قلمرو دین و قلمرو عقل را در زندگی انسان معیّن کنیم. قطعاً تعیین این حدود و قلمرو با متفاوت شدن آن مبانی، به نحو متفاوتی فهمیده خواهد شد.

نقد و بررسی:

فرق روشنی میان «شکل گیری تفسیر طبق انتظار مفسّر» با «به انتظار پاسخ، به سراغ متن رفتن» وجود دارد. مفسّر به انتظار دریافت پاسخ و به احتمال این که متن در باب پرسش او پاسخی داشته باشد، به سراغ متن می رود. این مطلب غیر از آن است که مفسّر از پیش، پاسخی را برای خود آماده کرده و انتظار داشته باشد که متن همان پاسخ را بدهد و در مقام تفسیر متن بکوشد که همان معنای مورد انتظار را از دل متن بیرون بیاورد. این همان چیزی است که در روایات از آن تحت عنوان «تفسیر به رأی» نام برده شده است: «من فسرالقرآن برأیه فلیتبوأ مقعده من النار». در تفسیر متن، مفسّر به دنبال معناسازی نیست؛ بلکه به دنبال درک معنا است. مفسّر گیرنده ای است که می خواهد پیام متن را بگیرد، نه آن که فعّالی باشد که با فاعلیت خویش می خواهد معناسازی کند. درحقیقت اگر بخواهد پیش داوری ها و ذهنیت های خویش را محور قرار بدهد، متن را تفسیر نمی کند؛ بلکه ذهنیّت خودش را بر متن تحمیل می کند، و این یعنی تفسیر به رأی که استاد مطهری آن را بیماری و آسیب رایج عصر می داند. وی در این باره می نویسد: روشن تر این که نباید قرآن را موافق ذوق و ذائقه خود تفسیر کنیم یا مورد استشهاد قرار دهیم؛ بلکه ذوق خود را باید بر قرآن تطبیق دهیم. اگر قرآن را پیشوای خود قرار داده ایم، باید ذوق ها، ساخته شده بر موازین قرآن مجید باشد.
3. سیره معصومان: برخی از نویسندگان معاصر، عمل و رسالت پیامبران را در دو هدف خلاصه کرده اند:
1. انقلاب عظیم فراگیر علیه خود محوری انسان ها، برای سوق دادن آن ها به سوی آفریدگار جهان ها؛
2. اعلام دنیای آینده جاودان بی نهایت بزرگ تر از دنیای فعلی.
ابلاغ پیام ها و انجام کارهای اصلاحی و تکمیل دنیا در سطح مردم، دور از شأن خدای خالق انسان و جهان ها است و تنزّل دادن مقام پیامبران به حدود مارکس ها، پاستورها و گاندی ها یا جمشید و بزرگمهر و همورابی (همان)؛بنابراین، دین فقط باید به امور آخرتی و سعادت ابدی بپردازد و از پرداختن به امور سیاسی و اجتماعی بپرهیزد و دلیل این گروه، سیره و روش زندگی امامان معصوم علیهم السلام است. اینان گوشه ای از رخدادهای تاریخی عصرامامان، از جمله امام علی، امام حسن، امام حسین و.. .، تفکیک دین از سیاست را نتیجه می گیرند: عمل علی بن ابی طالب علیه السلام و یازده فرزندش که بنا به توصیه ها و دلالت های رسول خدا و عملکرد و تجربه های بعد خودشان حقاً و عملاً جانشینان شایسته، بانی اسلام در حفظ و فهم و هدایت دین، و رهبری مسلمانان در امر آخرت و خدا بودند و بیش از هر کس صلاحیت و مدیریت لازم را داشتند، بهترین دلیل و شاهد است. علی بن ابی طالب.. . نه خلافت به معنای حکومت به دست او افتاد و نه او برای قبضه کردن حکومت تلاش و تقاضایی نمود.
در مورد امام حسن (ع) هم گفته شده است: اگر امام حسن (ع) خلافت را ملک شخصی و مأموریت الاهی یا نبوی می دانست، به خود اجازه نمی داد آن را به دیگری صلح کند. نقد و بررسی: با توجّه به مطالبی که پیش تر درباره هدف بعثت انبیا و جامعیت دین اسلام آوردیم، سستی و بطلان ادّعای انحصار هدف پیامبران در امور آخرتی و عدم شمولیت آن در امور سیاسی و اجتماعی روشن است؛ بنابراین از تکرار آن ها صرف نظر می کنیم و فقط به بررسی دو سخن پیشین در مورد امام علی و امام حسن می پردازیم؛ امّا این اشکال که حضرت علیعلیه السلام در تحصیل حکومت تلاش و تقاضایی نداشت، این تنها بر خلاف تاریخ، بلکه برعکس سخن خود امامعلیه السلام است؛ چرا که حضرت در پاسخ شخصی که او را متّهم به حرص در حکومت می کرد ـ و می دانیم که حرص در جایی است که طلب پیش از حد باشد ـ فرمود: « و انما طلبت حقاً لی و انتم تحولون بینی و بینه و تضربون و جهی دونه» ترجمه:من حقّ خود را طلب کردم و شما می خواهید میان من و حق خاص من حایل و مانع شوید و مرا از آن منصرف سازد. این که حضرت علی علیه السلام پس از قتل عثمان و هنگام بیعت، از پذیرفتن حکومت استنکاف می کرد، به سبب این بود که حضرت می خواست اتمام حجت کند. استاد مطهری در این باره می نویسد: جواب این مطلب از خود کلمات امیرالمؤمنین روشن است. وقتی آمدند با حضرت بیعت کنند، فرمودند: «دعونی و التمسوا غیری فانّا مستقبلون امراً له وجوه و الوان؛ مرا رها کنید. بروید دنبال کسی دیگری که ما حوادث بسیار تیره ای در پیش داریم کاری را در پیش داریم». که چندین چهره دارد؛ یعنی آن را از یک وجه نمی شود رسیدگی کرد، از وجه های مختلف باید رسیدگی کرد. بعد می گوید: «ان الافاق قد اغامت و المحجه قد تکثرث». خلاصه، راه شناخته شده ای که پیغمبر تعیین کرده بود، الان نشناخته مانده، فضا ابر آلود گردیده است. و در آخر می گوید:« لکن من اگر بخواهم بر شما حکومت کنم، رکبت بکم ما اَعلم؛ آن طوری که خودم می دانم، عمل می کنم، نه آن طور که شما دلتان می خواهد. این جمله را امام برای اتمام حجّت کامل می گوید؛ چون مسأله بیعت کردن قول گرفتن از آن ها است که پیروی بکنند. مسأله بیعت این نیست که اگر شما بیعت نکنید، من دیگر خلافتم باطل است. بیعت می کنند؛ یعنی قول می دهند که تو هر کاری بکنی ما پشت سرت هستیم. در مورد صلح امام حسن هم باید گفت که تاریخ علل و ادلّه آن را به روشنی ثبت کرده است. سستی لشکر امام حسن، نفوذ نفاق در آن و قدرت برتر نظامی معاویه از جمله عللی است که پیروزی نظامی معاویه و شکست امام حسن را قطعی کرد.

استاد مطهری و نظریه حدّاقلی در قلمرو فقه

اساس دین، دعوت انسان ها به عبودیت و بندگی خداوند متعالی است (قل انی امرت ان اعبد اللَّه مخلصاً له الدین یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم). در ادیان توحیدی، عبودیت به ایمان زبانی خلاصه نمی شود (قالت الاعراب آمنا قل لم تومنوا و لکن قولوا أسلمنا)؛ بلکه فاصله بین ایمان و اسلام با عمل به شریعت پر می شود. تمام ادیان توحیدی صاحب شریعتند؛ از این رو، گوهر شریعت، دعوت خلق به عبودیت است. انسان متشرّع، انسان عابد و مخلص شریعت، مفتاح عبودیت در برابر خدا و آزاد از محدودیت های مادّی است. فقه اسلامی، حامل و بازگوکننده شریعت اسلامی به شمار می رود؛ بنابراین شریعت زدایی و تحقیر فقه اسلامی، به یک معنا «عبودیت زدایی» از دین است. اعلام این پیام که ادیان توحیدی، انسان ها را به بندگی خدا دعوت می کند یا دست کم امر به عبودیت، از لوازم فرعی ادیان توحیدی تلقّی می شود، تضییق قلمرو فقه و نگاه حدّاقلی به آن، یکی دیگر از ارکان و لوازم نظریه دین حدّاقلی است: احکام فقهی قطعاً چنینند. موقّت هستند، مگر این که خلافش ثابت بشود. تمام احکام فقهی اسلام، موقّتند و منطبق به جامعه پیامبر و جوامعی که شبیه به آن جامعه هستند؛ البتّه من می دانم که رأی عموم فقیهان برخلاف این است؛ یعنی معتقدند: همه این احکام ابدی است، مگر این که خلافش ثابت شود؛ امّا اگر تحلیل های بنده درست باشد، ناگزیر باید لوازم و نتایج آن را پذیرفت. دین خاتم داریم؛ امّا فهم خاتم نداریم. ادّعای کمال برای فقه واقعی و احکام واقعی عنداللَّه (مقام ثبوت) گرهی از کار فرو بسته ما نمی گشاید و کمال برای علم فقه (مقام اثبات) نمی آورد. به تعبیر دیگر، اگر فقه واقعی خاتم است، علم فقهی را که محصول فقه فقها است و معرفتی جاری و جمعی شامل صواب و خطا است، به هیچ وجه نمی توان خاتم شمرد.

نقد و بررسی:

سخن پیشین بر شکّاکیت تمام عیار قبض و بسطی مبتنی است. اگر بشر هیچ راهی به دین واقعی و احکام واقعی ندارد، بودن یا نبودن آن چه فرقی دارد. بشر برای همیشه از آن محروم است؛ پس این دین به چه درد می خورد؟ آن چه بشر به آن دست یافته، دستبافت خود او است و بس! آن دین واقعی از ذهن و عقل بشر، متعالی تر و فراتر است. پیدا است که این سخن به تعطیل دین می انجامد. در مقابل شهید مطهری و دیگران تا این حد می پذیرند که برخی از اجتهادها خطا است و گاهی فهم ما از دین نادرست است؛ ولی به طور کلّی ذهن ما به واقع دین می رسد و باب آن به طور کامل بسته نیست. این دیدگاه نوعی «رئالیسم حدّاقلی» است و با نظر کسانی که باب دین را به کلّی بسته می دانند و شکاکیتی تمام عیار است تفاوت دارد. کلیات اسلام به گونه ای تنظیم شده است که اجتهادپذیر است. اجتهاد، یعنی کشف و تطبیق اصول کلّی و ثابت بر موارد جزئی و متغیّر. شهید مطهری درباره فلسفه جاودانگی احکام اسلام می نویسد: به گفته فُقها، وضع احکام اسلامی از نوع قضایای حقیقیه است، نه از نوع قضایای خارجیه. خلاصه مطلب این است که اسلام به افراد کار ندارد؛ بلکه حکم را روی حیثیات و عناوین کلّی می برد و این کار، نوعی قابلیت ایجاد می کند. علما معتقدند اسلام که قانون وضع کرده، به شکل قضایای حقیقیه وضع کرده است یعنی طبیعت اشیا را در نظر گرفته و روی طبیعت حکمی برده است؛ مثلاً گفته است: «خمر حرام است» یا «غصب حرام است» و وقتی که جعل احکام به این شکل شد، تکلیف مجتهد (طرز استنباط مجتهد) فرق می کند.

منابع : برگرفته از سایت نورپرتال

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 23:51  توسط پرستو گشتاسبی  | 

 

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یك جوشش كور است• و پیوندی از سر نابینایی .اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت ، روشن و زلال .
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند ، بی ارزش است• و دوست داشتن از از روح طلوع می كند و تا آنجا كه یك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز با آن اوج می گیرد .
عشق یك فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یك صداقت• راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در، دریا شنا كردن.
عشق بینایی میگیرد و دوست داشتن بینایی می دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال نامطمئن ، و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است كه ((هواداران كویش را چو خان خویش دارند ))
حسد شاخصه عشق است ، چه عشق معشوق را خویش می بیند و همواره در اضطراب است كه دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور است .و دوست داشتن ، ایمان است و ایمان یك روح مطلق است، یك ابدیت بی مرز است از جنس این عالم نیست .
عشق رو به جانب خود دارد و دوست داشتن رو به جانب دوست . دوست داشتن از عشق برتر است و من ، هرگز ، خودم را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد.براستی كه دوست داشتن فراتر از هر چیز است

دکتر علی شریعتی

O محمدعلي بهمني‌

به عمر مثنوي‌ات با تو زيستم‌، شاعر!
و سخت‌، بدرقه‌ات را گريستم‌، شاعر!
اگر چه در همه‌جا آسمان همين‌رنگ است‌
قبول مي‌كنم‌، اينجا دل شما تنگ است‌
درنگ كن كه دلم با تو همسفر شده‌است‌
سفر؟ نه‌، آه‌... دلم با تو دربه‌در شده‌است‌
تو ساده گفتي و من نيز ساده مي‌گويم‌
پياده‌ام و رفيقي پياده مي‌جويم‌ 
طلسم غربت شاعر شكستني است مگر؟
عزيز من‌! مگر اين سفره بستني است دگر؟
تو و گرسنگي‌ات جاودانه‌ايد، عزيز!
هميشه راوي اين تازيانه‌ايد، عزيز!
صداي گرية تو زير سقف من باقي است‌
فقط براي من و تو گريستن باقي است‌
چه فرق مي‌كند اين بار در حوالي عيد
تو خنده‌كردي و همسايه‌اي دگر خنديد
چه كودكان كه به تاراج رفت قلّك‌شان‌
چه جامه‌ها كه دريدند از عروسك‌شان‌
دوباره باغ‌ِ من و اين شكوفه‌هاي يتيم‌
و سفره‌اي كه كريمانه مي‌شود تقسيم‌
چگونه مي‌شود اي همزبان‌! زبان را كشت‌
سكوت كرد و به لب بغض بي‌امان را كشت‌
چگونه مي‌شود آيا گلايه نيز نكرد
كه ميهمان به سر سفره ميزبان را كشت‌
ميان گندم و جو فرق آنچناني نيست‌
كسي به مزرع ما اعتبار نان را كشت‌
هر آنچه ميوه در اين باغ‌، رايگان شما
ولي عزيز من‌! اين فصل‌، باغبان را كشت‌
ببخش‌، با همة درد و داغ‌، مي‌دانم‌
نمي‌توان به يكي ابر، آسمان را كشت‌

پدرو سالیناس شاعر (اسپانیایی) مدرنیست قرن بیستم


نمی‌خواهم برای زیستن
جزایر، قصرها و برجها را.
چه لذتی فراتر از
زیستن در ضمایر!
 اكنون دگر بركن لباست را
نشانیها و تصاویر را.  
من،
 تورا اینگونه نمی‌خواهم
هماره در هیبت دیگری،
دخترِ همیشه از چیزی.
تو را ناب می‌خواهم، آزاد
تو؛ بی هیچ كاستی.
می‌دانم آنگاه كه بخوانم تو را میان همه جهانانیان،
تنها تو، تو خواهی بود.
 و آنگاه كه بپرسی مرا،
 اوكه تو را می‌خواند كیست؟
او كه تو را از آن خویش می‌خواهد.
مدفون خواهم ساخت نامها را،
عناوین را، تاریخ را.
همه چیز را درهم خواهم شكست
تمامی ‌آنچه را كه پیش از زادن بر من آوار كرده‌اند.
و به گاه ورود  به گمنامی ‌و عریانی ابدی سنگ و جهان
تو را خواهم گفت:
”من تو را می‌خواهم، این منم.“
--------------------------------------------
 
روحی چنان فراخ و روشن داشتی
كه مرا هرگز توان ورود بدان میسر نشد.
باریك میانبری جستم، در امتداد بیراهه‌های باریك،
و از پس گامهای بلند و دشوار …
لیك،
گذر به روح تو از راههای گشوده بود.
بلند نردبانی مهیا كردم
ــ دیواری بلند در رویا
حافظ روحت می‌دیدم ــ
لیك روح تورا نه دیواری بود و نه حفاظی.
در پی باریك رهی به روحت گشتم،
اما روحت چنان روشن و زلال بود
كه ره آمدی نداشت.
از كجا می‌شد آغاز؟
به كجا می‌یافت پایان؟
و من تا ابد در بدر
در مرز گنگ آن نشسته ماندم.
--------------------------------------------
پیاپی
بگذار بنوازمت بآرامی‌،
بگذار تجربه ات كنم آهسته،
ببینم كه حقیقت داری،
امتدادی از خودت در تو جاری است،
با شگرفی
موج در موج می‌تراود نوری از پیشانی ات
بی آشفتنت
می‌شكنند كفهاشان را
هنكّام بوسه بر پاهایت، به آرامی
در ساحل نوجوانی.
تو را اینگونه می‌خواهم
روان و پیاپی،
نشأت تو از خودت، از تو؛
ای آب سركش
ای نغمه رخوتناك!
تو را اینگونه می‌خواهم
در محدوده های كوچك، اینجا و آنجا
همچون تكه ها
زنبق، رز و آنك یگانگی تو
ای نور رویاهای من.
(از كتاب: درنای واقعی)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 23:19  توسط پرستو گشتاسبی  | 

یه نقد طنزآلود با عنوان "مناظره عادل فردوسی پور با مسعود ده نمکی" در سایت خبرآنلاین خواندم. دوست دارم شما هم بخوانید.نظر یادتون نره.به ویژه درباره سریال "دارا و ندار"

فردوسی پور: به نام خدا. سلام عرض می کنم. امشب برنامه ویژه ای داریم و من برای اینکه وقت کم نیاریم؛ سوال مسابقه اس ام اسی رو براتون می‌خونم، همکاران به صورت زیرنویس و تصویری هم نشون خواهند داد.

نویسنده:محسن حدادی(برگرفته از سایت خبرآنلاین)

 به نظر شما آیا کارگردانی «دارا و ندار» خوب بود؟

گزینه یک: بله خوب بود.

گزینه دو: خیر خوب نبود.

گزینه سه: اصلان ایشان کارگردان نیست.

گزینه چهار: صداوسیما خوب است. 

- از همین الان تا یکساعت دیگه فرصت دارین در مسابقه اس ام اسی ما شرکت کنید، جایزه امشب رو شرکت لپ لپ(پیشرو در کشف ظرفیت های مختلف هنری*) به 13نفر هرکدام دی‌وی‌دی کامل اخراجی‌های یک و دو و سه که همون دارا و ندار باشه تقدیم می‌کنه. امیدوارم فقط اتفاقی برای مخابرات پیش نیاد. آقای ده نمکی خیلی خوش آمدین!

ده نمکی: به نام خدا من هم سلام عرض می‌کنم و از اینکه سریال دارا و ندار توانست با 135 درصد آراء رضایت بینندگان رکورد تماشای سریال های نوروزی رو بشکنه خوشحالم.

فردوسی پور: موافقید یه سری تصاویر ارسالی بینندگان رو با هم ببینیم؟

- در خدمتم. 

{پخش موسیقی} 

این تصویر رو علیرضا از میدان شوش فرستادن. تصویر انگشتر دست خانم آقا ذبیحه. زیرش  هم نوشتن: اگر این «خانم ندار» فقط انگشتر رو می فروخت تا یکسال کل خانواده هر روز پیتزا می‌خورد! یه تصویر دیگه هم ایشون فرستادن از قابلمه آبگوشت خانه آقا ذبیح اینا...و نوشتن که گوشت خورشتی تو قابلمه آبگوشت چیکار می‌کنه؟!

بله تصویر بعدی تصویر کولی سریال شماست. فتانه از پونک تصویر رو ارسال کرده و نوشته: طفلی این خانوم کولی از «فنجک» هم بیشتر پول لوازم آرایش می‌دن...هه هه هه... البته مشابه این تصویر برای همه خانم های «ندارم» سریال غیر از درد دل خانوم ارسال شده بود...قبول دارین آقای ده نمکی این حرفا رو؟ 

 فعلا دارم تصاویر رو می‌بینم، صلاح نمی‌بینم جواب بدم. 

بعله... تصویر بعدی رو سامان از میدان هفت حوض برامون فرستادن که واقعا خیلی قشنگ بود. 7 تا تصویر مجزا از پسر بچه کولی‌ها رو کنار هم چیدن که در شش تصویر داشته می رقصیده. زیر تصاویر هم نوشتن: «شخصیت پردازی خوب و بهره گیری از بازیگران با تجربه حوزه طنز!»* 

واقعا آقای ده نمکی این بچه کار دیگه‌ای نداشت هر وقت ما دیدیم داشت می رقصید البته چون پیرهن‌شو درنیاورده اخطار نمی‌گیره ولی به هر حال... شما همچنان صلاح نمی‌دونین جواب بدین دیگه؟ هه هه هه...

این هم تصویریه که اشکان از باغ فردوس برامون ارسال کردن. 11 تصویر کنار هم چیده شده از بازیگران سریاله که همگی دارن از روی کاغذ یه چیزی می‌خونن...گویا شعره! کنار تصویر هم نوشتن: یک سریال رادیویی تمام عیار! به هر حال این هم نکته ای بود! آهان این تصویر خیلی قشنگه. «سوسن. میم» از خیابان 17شهریور برامون فرستادن. تصویر 5 عدد آفتابه که شعارهای تماشاگرنمایی روش نوشته شده ...این خانوم این تصویر رو فرستادن و نوشتن: «مهندسی موفق پیام و ترسیم فضای سنتی در کنار طرح متعهدانه آسیب‌های اجتماعی...در هر قسمت دو سکانس»*

این تصویر رو هم مرضیه احمدی از سی متری جی فرستادن...مردم پشت به تلویزیون دارن می‌گن و می‌خندن و تخمه می‌شکنن و سریال دارا و ندار هم داره پخش می‌شه...زیرش هم نوشتن: «خوشبختانه اعتماد به گروه‌های جدید و ایجاد فرصت‌های مناسب برای بروز خلاقیت‌ها و کشف استعدادهای پنهان در حوزه طنز در نوروز امسال به بار نشست» * 

این هم شیرین کاری فرهاد حسن زاده از راه آهنه که با آفتابه اسم سریال «دارا و ندار» رو روی زمین درست کرده و فرستاده و نوشته: همیشه در قلب منی! حالا معلوم نیست آفتابه رو گفته یا سریال آقای ده‌نمکی رو! 

{پخش مویسیقی} 

بعله...خب سوال مسابقه رو یکبار دیگه ببینیم و من برمی‌گردم و سوال‌هامو آغاز می‌کنم.

تا این لحظه یک میلیون و 49 هزار و 769 نفر در مسابقه شرکت کردن و با چه سرعتی این تعداد داره زیاد می‌شه...من تا یادم نرفته اینو بگم که موسیقی بخش قبلی رو آهنگساز آقای ده‌نمکی زحمت کشیده بودن و از روی اخراجی‌ها کپی زده بودن واسه ما...گویا واسه سریال هم همین موسیقی رو هی هرچند دقیقه یکبار پخش می‌کردین؟

  • - هیچی نتونستین پیدا کنین، به موسیقی گیر دادین؟ خب صلاحدید من این بوده.
  • - موافقید تصاویر منتخب سریال رو ببینیم روی تصاویر صحبت کنید؟
  • - بله موافقم.
  • - دوستان از هر بازی یعنی هر قسمت تصاویری آماده کرده بودن که چون وقت نداریم فعلا قسمت آخر سریال رو نشون می‌دیم. 

{پخش موسیقی} 

  • - آهان این تصویر شماست کنار لوکیشن دارین با موبایل حرف می زنین. با محمدرضا شریفی نیا صحبت می‌کردین؟ بعضی رسانه ها می‌گن که ایشون می‌گفتن و شما انجام می‌دادین...
  • - من اصلا این حرفارو قبول ندارم. آقای شریفی نیا انسان شریفی است و متاسفم که نتونست با ما همکاری کنه ولی...
  • - ببخشید ببخشید...ولی گویا اومدن سر تمرین شما!
  • - بله یکبار اومدن اونم برای همینطوری...
  • - خیلی خب بریم تصویر بعد...آهان! اینجا این حاج آقا داره تنهایی یه شب تا صبح تو مسجد دعا می‌خونه؛ این اصلا وجود داره؟ من که ندیدم یه حاج آقا تنهایی بشینه یه شب تا صبح تو مسجد...اصلا در مسجدها رو بعد از نماز جماعت می‌بندن اونوقت این چجوری...
  • - آقای فردوسی پور شما می‌خواهید سریال رو تخریب کنین اونوقت من مجبور می شم عکس مجید سوزوکی رو دربیارم و نشون بدم بعد دوباره می‌گن...این سریال 135 درصد مخاطب دالی و خارجی داشته اونوقت شما...
  • - خیلی خب بریم تصویر بعد... آهان اینجا این زن آقا ذبیح رفته خیابون بهار واسه بچه هاش خرید کنه ولی تو کیفش حدود 3450 تومن پول هست...بچه ها تصویر اون زاویه رو گرفتن...آهان...این با 3450 تومن واسه چی رفته خیابون بهار واسه خرید؟ والا ما از هر کی پرسیدیم گفت ندارها اصولا یا می‌رن تاناکورا یا حراجی‌های کنار خیابون یا نهایتا کوچه برلن...این داستانش چیه؟... خیلی خب نمی‌خواین جواب بدین می‌ریم تصویر بعد...یه سوال بپرسم...این قسمت آخر سریال به نظرتون روحوضی نشد؟
  • - روحوضی اگر در راستای ترویج ارزش‌ها باشد اشکالی ندارد...
  • - این جمله خودتونه یا جایی خوندین و یا بزرگی این رو گفتن؟
  • - نه واسه خودمه!
  • - بسیار خب... این تصویر هم خیلی جالبه! اون شماره انداز گوشه تصویر رو ببینید! دقیقه 39 سریال در قسمت آخر، مادر و همسر آقا ذبیح توی بیمارستان در سی سی یو هستند یا آی سی یو حالا هرچی. دقیقه 42 اینها توی خونه پشت پنجره وایسادن! این چطوری اتفاق می‌افته؟
  • - ببینید شما واقعا یا از درام چیزی نمی‌دونین یا واقعا سبک کارگردانی رو درک نمی‌کنین؛ گرچه توقعی هم نیست چون فکر می‌کنین سریال سازی هم مثل ساخت برنامه نود می‌مونه...این برای پایان بندی کار لازم بوده...
  • - نه آخه چحوری می‌شه تو دو دقیقه حالش خوب بشه اونی که تا چند دقیقه پیش داشته می مرده و یه حاج آقایی شب تا صبح واسش دعا کرده و...بعد ترخیص بشه، راه بیافته بیاد و بعد هم سرحال بشه و بره چشت پنجره وایسه!
  • - ببینید آقای فردوسی پور در درام و از دل طنز ما باید...
  • - من که قانع نمی‌شم گرچه وقتی یه جاج آقا یه شب تا صبح دعا کرده این خانومه خوب شده، حتما دو دقیقه‌ای هم می‌شده از آی سی یو بیاد خونه...آهان آهان! این تصویر رو توضیح می‌دین؟ دقیقه 44 همین قسمت آخر تیمور و ذبیح تو میدون آزادی دارن با تنبک اضافه که معلوم نشد از کجا اومد تو دست و بال ذبیح، می‌زنن و می‌خونن و می‌رقصن... چند دقیقه بعدش تو خونه هستن و دارن می‌گن و می‌خندن، بعد دوباره دو دقیقه بعدش تو میدون آزادی دارن هنوز می‌رقصن و...اینا یعنی چی آقای ده نمکی؟ ...الان لابد می خواین بگین که من درام و کمدی سرم نمی‌شه فقط می‌خوام عیب بگیرم و ...یا اینکه سریال سازی برای تلویزیون قلق خاص خودش رو داره و شما بلدین و...
  • - بله دقیقا همین رو می‌خوام بگم!
  • - خیلی خب! تصویر آخر رو هم ببینیم...آهان اینجا...آقا ذبیح اومده خونه می‌بینه که خونه اش خراب شده‌، بعد می‌آد دم در می‌بینه زنش زیر آوار مونده و آوردنش بیرون. بعد اینجا...آهان اینجا...زنش درب و داغون رو زمین ولو شده و داره اشک می‌ریزه، این آقای شوهر هنرمند و ندار، مثل تیر دروازه دم در وایستاده داره نیگا می‌کنه! کجای دنیا اینطوریه واقعا که یه مرد از دور مراقب همسرش باشه وقتی زیر آوار مونده...این ری اکشن رو شما از مردم کدوم کشور گرفتین؟!
  • - ببینید آقای فردوسی پور من به شما قبل از شروع برنامه هم گفتم همین الان اگه یه سرچ بزنین تو اینترنت بیش از 50 میلیون مورد درباره سریال من پیدا می‌کنین حالا اومدین اینجا با غرض ورزی و کینه شتری و دست استکبار و اغتشاشگران حرمت شکن می‌خواین بگین که...
  • - اقای شریفی رییس کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال پشت خط هستن اگر قول بدن که مغلطه نکنن، من سلام عرض می‌کنم.
  • - سلام علیکم. اولا مغلطه از غلط کردن می‌آد و بنده چون در دعواهای سیاسی شرکت نمی‌کنم زیاد غلط هم نمی‌کنم ثانیا شما داری مغلطه می‌کنی که وسط حرفات یه تیکه هم به ما می‌ندازی...
  • - اقای شریفی شما که اهل مغلطه نیستین، این تصویر رو ببینین و بگین جریمه این حرکت چیه...آهان...این جا این نصرت که بهش می‌گفتن ساسان داره با انگشت به این دختره اشاره می‌کنه و بعد اونو با همون انگشت به داداش قشنگ خانم معرفی می‌کنه...یعنی داره می‌گه...این واسه اون...آهان اینم تصویر بزرگ شده صورت ساسان...همکارانم زحمت کشیدن و ...بعله ببینید داره می‌گه: این واسه اون!

من نمی دونم چی بگم واقعا این الفاظ و حرکات چه معنایی داره در یک سریالی که «در یکی از موفق ترین دوره های نوروز صدا و سیما بودیم»*؟؟

دکتر شریفی: ببینید آقای فردوسی پور این حرکت باید بررسی بشه شما هم جو سازی نکنین! آقای ده نمکی هنرمند متعهدی هستن...شاید این بازیکن از دستش در رفته...

ده نمکی: آقای شریفی من سلام می‌کنم خدمت شما...سبک کارگردانی من همینه...یعنی به همه می‌گم که خودشون باشن...

فردوسی پور: یعنی همه از دستتون در می‌ره و فیلم و سریال می‌شه؟ آهان اینجا این قشنگ خانوم وسط خیابون برمی‌گرده به این تیمور می گه بعله...واقعا ندارهای ما اینجوری‌ هستن؟! آقای شریفی من می‌خوام بدونم اگه یه کارگردان دیگه هم تو سریالش این اتفاق می‌افتاد باز هم شما می‌گفتی از دستش در رفته؟

دکتر شریفی: ببینید آقای فردوسی پور شما دارید خلط مبحث می‌کنین.

فردوسی پور: این خلط مبحث یعنی چی؟

  • - یعنی اینکه مبحث قبلی...

فردوسی پور: آهان آهان...این تصاویر هم بچه‌ها زحمت کشیدن جمع کردن، ببینید وضعیت آرایشی این خانوم‌ها خیلی به نظرم...به نظرم افتضاحه! شما که به مثلث ریش اکبرپور گیر می دین، این خانوما که حالا ندار هم هستن، اینطوری با این وضعیت...من نمی‌دونم چی بگم؛ از شما خداحافظی می کنم آقای شریفی چون سال بعد هم ما دوباره و سه باره و چندباره آقای ده نمکی رو روی نیمکت خواهیم دید!...یه سری به مسابقه اس ام اسی بزنیم...بعله 2 میلیون 485 هزار نفر شرکت کردن که 73 درصد ...بله؟ گویا اس ام اس...نمی دونم واقعا چه اتفاقی داره می افته...حالا یه بخش کوتاهی رو ببینین من امیدوارم مشکلات ما حل بشه...مصاحبه با علی پروین و امیر قلعه نویی درباره دارا و ندار... 

{پخش موسیقی} 

علی پروین: بسم الله الرحمن الرحیم...این سریال آقا ده نمکی رو با منزل کمپلت! نشستیم دیدیم؛ 80 درصدش خوب بود اون 40 درصد بقیه اش هم باید تمرین کنه این آقا ده نمکی...خودش بچه خوبیه...کاریه... جنگنده اس...حالیشه! 

امیر قلعه نویی: من سلام عرض می‌کنم خدمت آقا فردوسی‌پور عزیز و خدا رو شاکرم که این سریال رو دیدم تا حقانیت سپاهان برای همه اثبات بشه و مردم هم بفهمن که اونایی که روزی یه ماشین خارجی عوض می‌کنن توی زمین حرفی برا گفتن ندارن و جایی تو دل مردم هم ندارن... 

{پخش موسیقی} 

بعله این بخش رو هم دیدیم اس ام اس ها دیگه اصلا نمی‌رسه و گویا دکل مخابرات کلا قطع شده... آقای ده نمکی این داستانی که هر قسمت سه دفعه موسیقی تیتراژ روی تصاویر اسلوموشن پخش می‌شد چی بود؟ یعنی تو هر قسمت ده دقیقه ای کلیپ ساخته بودین؛ ده دقیقه هم که خلاصه قسمت های قبل...انگار خیلی خوب حساب و کتاب سازمان رو داشتین ها...هه هه هه!

  • - این سوال شما توهین به منه و جواب نمی دم...چطور مهران مدیری واسه هر دقیقه 20 میلیون تومن می‌گیره هیچی نمی‌گین ولی من حالا...مگه من جای کسی رو تنگ کردم؟
  • - ...مردم خودشون قضاوت خواهند کرد؛ من اینجا 64 سوال بعلاوه 23 تصویر آماده دارم که سعی می‌کنم تا آخر برنامه همه‌اش رو بپرسم... این مردهای «ندار» چرا سر کار نمی‌رفتن؟ همیشه تو خونه دور هم بودن! یعنی ندارها بیکارند یا بیکارها ندارند!؟ بعلاوه اینکه این آقا ذبیح شب عیدی می‌ره حاجی فیروز می‌شه باقی سال رو چه می‌کنه؟! بالاخره آقای ده نمکی شش نفره بودن کادر نویسندگان شما هم برای خیلی‌ها جالبه...چون می‌گن همه بازیگرا سر صحنه خودشون از خودشون بازی می‌کردن و دیالوگ می‌گفتن...اونوقت این شش نفر بعلاوه خود شما چی نوشتین واسشون؟ یعنی شش نفر واقعا چی می‌نوشتن؟؟؟
  • - من این حرف شما رو اصلا قبول ندارم من خیلی به فیلمنامه حساسم...
  • - آقای اویسی که دیگه خودش واسه خودش بود؟
  • - نخیر اصلا اینطور نبود...
  • - این داستان دبی چی بود؟ انگار اصلا حذف شد؟
  • - ما قربانی ناداوری شدیم! سعی کردم در «دارا و ندار»، طنز در خدمت مفهوم ایدئولوژیک باشد و خودم را درگیر جنگ نرم کنم ولی داوران اجازه ندادند و اگر این سریال از شبکه یک پخش می‌شد بالای 80 میلیون ایرانی در داخل کشور اون رو می دیدن.
  • - این 80 میلیون از کجا می‌آن اونوقت؟
  • - مسافران نوروزی خارج از کشور که به ایران می‌آن!
  • - حالا خودمونیم آقای ده‌نمکی این سریال چی می‌خواست بگه؟
  • - محتوای عموم کارهایی که انجام دادم به خصوص اخراجی‌ها، ژانر کمدی تراژیک داشتند. یعنی هم لبخند را برای مخاطب به همراه داشته باشد و هم عواطف آنها را جریحه دار کنیم و این کار را سخت‌تر می‌کند.
  • - خب یعنی در همه این ها که گفتین موفق بودین؟
  • - ببینم یعنی شما از آقای ضرغامی بیشتر می‌فهمین که هیمن پری روز به ما گفتن فیلمنامه کار خیلی قوی بود؟ یعنی از دکتر مطهری هم بیشتر می‌فهمین که از سریال تعریف کردن؟
  • - آهان! خوب شد گفتین دکتر مطهری...این بیست و سی هفت هشت ماهی بود هیچ خبری از دکتر مطهری کار نمی‌کرد حالا نمی‌دونم چی شده بود چون از تلویزیون تعریف کرده بود پریشب هم عکسشو کار کردن هم خبرشو...دوستان در تلاشند که شماره سردبیر بیست و سی رو بگیرن ببینیم ماجرا چی بود این بنده خدا چند ماه بایکوت بود یهو...بله؟ جان؟ تلفن های برنامه هم قطع شده؟ خب من نتایج مسابقه... 

{موسیقی ورزشکاران، دلاوران، نام آوران... پیروز باشید با تصاویری از بازیگران سریال دارا و ندار بر صفحه تلویزیون نقش می‌بندد...} 

..................................................

* جملات ستاره‌دار از عبارات تشکرآمیز رییس سازمان صدا و سیما در دیدار با کارگردانان مجموعه‌های نمایشی نوروز 89 انتخاب شده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 1:48  توسط پرستو گشتاسبی  | 

با سلام.خیلی خوشحالم.البته نه فقط من، که همه شاد و سرحالند.میپرسید چرا؟به خاطر اینکه تیم استقلال ایران به عنوان اولین پرچمدار ایران در فوتبال قاره کهن به مرحله بعدی لیگ قهرمانان آسیا صعود کرده.واقعا حق استقلال بود که به مرحله بعد صعود کنه.به اصفهانی ها هم تبریک میگم به خاطر صعود تیم ذوب آهن که البته باید از عربستانی ها تشکر کرد که برای یک بار هم که شده ناخواسته خیرشان به فوتبال ما رسید.اگه خدا بخواهد،تیم سپاهان هم به مرحله حذفی صعود میکنه،و آن وقت جدال آبی های استقلال با زردپوشان چه شود.استقلال پرافتخارترین تیم ایرانی در لیگ قهرمانان آسیاست که اگر بازیکنان فعلی این تیم قدر موقعیت هایشان(منظور آرش برهانی) را بدانند و اعتماد به نفس داشته باشند،می توانند حتی برای سومین بار قهرمان آسیا شوند.استقلال نشان داد که لیاقتش بیشتر از قهرمانی در لیگ برتر و جام حذفی است.آبی ها حالا به قهرمانی در آسیا می اندیشند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 1:21  توسط پرستو گشتاسبی  | 

به یاد آور که زندگی من باد است و چشمانم دیگر نیکویی را نخواهد دید.چشم کسی که مرا میبیند دیگر به من نخواهد نگریست.و چشمانت برای من نگاه خواهند کرد و من نخواهم بود.(شاعر ناشناس)

غروب و شب

لحظه های خوب زندگانیم،در غروب هاست.

مرگ روز را

من همیشه با نگاه آزمند دیده ام

یک غروب در پناه شاخه ها،خلوتی است دلپذیر

من همیشه در پی شبم تا مرا در بر بکشد

تا خطوط چهره ی مرا نهان کند

و من بی تکلف از نگاه این و آن

در درون خود به سیر و جستجو روم.

قید و بند را رها کنم

خنده سر دهم

گریه ها کنم

تا که شط شب مرا درون موج موج خود شنا دهد.(ناهید یوسفی)

هر کس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا،دوست جدا می شکند.

بیگانه اگر میشکند حرفی نیست

از دوست بپرسید،چرا میشکند

از دیدن یار برکنارم نکنید

درمانده درد انتظارم نکنید

تا لحظه دیدار پر از شور و شرم

آسوده نهید و هیچ کارم نکنید

آرامش شهر خواب را میخواهم

مردافکنی شراب را میخواهم

هشیاری جاودانه ارزانی تان

من مستی ناب ناب را می خواهم

ای عشق کجاست،دیده دیدن تو

در باور کیست حس فهمیدن تو

عمری طلبیدم و نشد قسمت ما

یک لحظه مجال دست بوسیدن تو

(ناهید یوسفی)

آن کسی که باران را دوست دارد

و خانه اش را دوست دارد

و با نگاهی آرام به زندگی می نگرد

با او به میان طوفان خواهم رفت

آن کسی که مرا در کنار آتش گرم کند

و نه بهشت و نه دوزخ، او را به شگفت نیاورد

و با نگاهی آرام به زندگی بنگرد

با او به میان طوفان خواهم رفت.

(جرج برنارد شاو)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 23:42  توسط پرستو گشتاسبی  | 

ماه بالای سر آبادی است    

اهل آبادی در خواب

روی این مهتابی خشت غربت را می بویم.

باغ همسایه چراغش روشن،

من چراغم خاموش.

ماه تابیده به بشقاب خیار،به لب کوزه ی آب

غوک ها میخوانند.

مرغ حق هم گاهی.

کوه نزدیک من است:پشت افراها،سنجدها

و بیابان پیداست.

سنگ ها پیدا نیست،گلچه ها پیدا نیست.

سایه هایی از دور،مثل تنهایی آب،مثل آواز خدا پیداست.

نیمه شب باید باشد.

دب اکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.

آسمان آبی نیست،روز آبی بود.

یاد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.

یاد من باشد فردا لب سلخ طرحی از بزها بردارم،

طرحی از جاروها،سایه هاشان در آب.

یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب،زود از آب درآرم.

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بربخورد.

یاد من باشد فردا لب جوی،حوله ام را هم با چوبه بشویم.

یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 23:4  توسط پرستو گشتاسبی  | 

سلام.میخوام به چند نکته مهم اشاره کنم.اول اینکه مطالب "امان از دوستی های خیابانی" و "دلنوشته پری" که به نوعی به روابط دختران و پسران و جایگاه دختران و زنان ایرانی اشاره داشت به هیچ وجه نصیحتی از جانب من نیست.و خودم بیش از هر کسی به نصیحت نیاز دارم.بدانید که من اصلا اهل پند و موعظه نیستم و این نوشته ها صرفا دغدغه های شخصی ام است و مطمئن هستم از مسائل مهم جامعه ایرانی نیز به شمار میرود.دوم آنکه من از دختران و زنان ایرانی نوشتم و به هیچ عنوان به مباحثی چون "زن سالاری" و "عقاید فمنیستی" ارتباطی ندارد.و من به شدت با این نوع افکار پوچ مخالفم و معتقدم این ایدئولوژی های فمنیستی و زن سالارانه که در ظاهر با هدف دفاع از حقوق زنان و ارتقای جایگاه زن در جوامع گوناگون فعالیت میکنند"نه تنها به این اهداف نرسیده اند بلکه به گونه ای افراطی عمل کردند و در این راه تا ورطه شکست و نابودی پیش رفتند.من اگر از دختران و زنان ایرانی مینویسم و میگویم قدر خودشان را بدانند به این خاطر است که انسانهای بزرگ در دامان  زنان بزرگ پرورش می یابند. سوم اینکه من به خوبی با دستاوردهای علمی که دانشمندان زن ایرانی بدان ها دست یافتند آشنا هستم و میدانم که دختران و زنان فرهیخته ایرانی در زمینه های مختلف دست به چه کارهای بزرگی زده اند اما حرف من این است موفقیت و دستیابی به جایگاهی شایسته در جامعه فقط  خاص دختران جوانی که به دانشگاه راه می یابند نیست.بلکه دخترانی که به هر دلیلی نتوانستند به تحصیلات خود ادامه دهند میتوانند در موقعیت های دیگر خودی نشان دهند و به آنچه شایسته شان هست برسند. نه اینکه ناامید شوند و خودشان را فراموش کنند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 23:54  توسط پرستو گشتاسبی  | 

با پای برهنه از دریا می آمدم.تا انتهای غروب.وقتی که کفش هایم پر از دانه ی شن بود.وقتی که صدف ها را به ارمغان تو عاشقانه چیدم.دریا پر از مهتاب بود.وقتی که چشم منتظرم ستاره ها را بدرقه میکرد. سپیده اندوه سرزد و تنها مرغان سپید عاشق مرا میخواندند.وقتی که تو را میان خلوت ساحل و دریای مسافر گم کردم.(از مجموعه صدای عشق)

بهار که می آید پروانه ها و پونه ها زیباتر میشوند.درست مثل شاعری که از باغ های سکوت آمده و برای همه گیسوهای خاموش تکراری آینه آورده است.بهار شبیه توست و شبیه آدم و حوا.در لحظه های پرتلاطم آفرینش و من از کوهپایه های نیایش اولین ستاره و سیب را به نیت تو میچینم و در سفره میگذارم.بهار که می آید احساس میکنم همه ی بشقابها به یاد تو سبز میشوند و بوی زندگی میگیرند.(محمدرضا مهدیزاده)

بگذار سیر نگاهت کنم

و لحظه ای سیر با رویاهای کودکانه ام سرزمینم را در آغوش بگیرم

و گهواره فردا را تکان بدهم

محبوبم امشب دروازه روحم چارطاق است

بگذار پرندگان بی اشیان در آن پناه گیرند

صدایی می آید از پشت در

صدایی می آید از باغچه

بگذار سیر نگاهت کنم(خوانده شده توسط محمد صالح علا)

مردی که هیچگاه نیندیشید

که کسی در کنارش آرام آرام در اتاق می پوسد

مردی که بهارنارنج را دوست نداشت

گل را نمیفهمید

عرفان را نمیشناخت

عاشق نبود

مرد تنها به کاردر پشت میزهای بزرگ فکر میکرد

امضای کاغذها و روی هم گذاشتن پرونده ها

آه ای درخت توت

ای دخت بگذار کسی در تو بروید

بگذار گلی در تو بشکفد و میوه ای برسد

بگذار باران تو را شفاعت کند

پیش از آنکه زمستان ریشه ها را بسوزاند

ببین عشق تمامی راز انسان است.(محمد صالح علا)

گفتی سکوت کن که سکوت تو دیدنی است.گفتم زین پس فریاد خواهم زد.اندوه پاره های دل من شنیدنی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 21:36  توسط پرستو گشتاسبی  | 

با سلام.امیدوارم دلهاتون بهاری باشه.امیدوارم همیشه شاد و سرحال باشید و اجازه ندید که ناامیدی و غم به دلهای قشنگتون را پیدا کنه.و روزهای زندگیتون پر از شیرینی و شکلات باشه.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 20:48  توسط پرستو گشتاسبی  | 

کاش بعضی از دختر خانم های گل ایرونی وجود و شخصیت خود را به نگاه به ظاهر قشنگ پسری یا بهتر بگویم پسربچه ای نمی فروختند.کاش سناریوی تکراری دوستی های خیابانی را از بین میبردیم.آن وقت دیگر میشد به چیزهای خوب و باارزش اندیشید و فکرهایمان درگیر مسائل مهمتری میشد. میخواهم بدانم هدف از این دوستی های الکی و بی هدف چیست؟اما این را خوب میدانم اکثر دخترانی که در خانواده شان مشکل دارند برای دوری از این مسائل و در واقع لجبازی با خودشان به سمت این دوستی ها گرایش مییابند.که البته این دلیل نمیشود و در واقع پاک کردن صورت مسئله است.ما یاد گرفتیم برای حل مشکلاتمان راحت ترین راه را انتخاب کنیم و به نظر من دوستی با پسرهای الکی خوش از همین راه هاست که سرانجامی تلخ و ناخوشایند خواهد داشت.چرا باید ما دختران گل ایران زمین  به این خاطر پژمرده شویم. آنوقت انگار نه انگار آقا پسرانی که روزی دوستان ما بودند و بازیگر اصلی نمایش مسخره دوستی های خیابانی "آنها هم مقصرند.همین آقا پسرها وقتی خواستند ازدواج کنند به دنبال دختران نجیب و سربه زیر هستند و آنقدر گذشته دختر را بررسی میکنند انگار خودشان سابقه درخشانی داشته اند.به هر حال تا بوده همین بوده.ما دخترخانم های جوان نباید گول بخوریم و باید قدر خودمان را بدانیم چون غیر از خدا کسی به دادمان نمیرسد.
+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 12:59  توسط پرستو گشتاسبی  | 

گاهی اوقات از دست خودم و اطرافیانم خسته و دلگیر میشوم.میدانید چرا؟چون مدام یاد گرفتیم برای چیزهایی که میخواهیم و آنها را به دست نمی آوریم و یا به سختی به آنها میرسیم.ناله و شکوه سردهیم و ناامیدانه به آینده بنگریم.دوست داریم راحت به تمام آرزوهای خود برسیم.که اگر اینگونه بود باز ما قانع نمیشدیم و آنوقت به قول "سهراب دست ما در پی چیزی میگشت".و من آرزو به دل ماندم که برای یک بار هم که شده کسی بگوید من از رنج و سختی کشیدن نمی هراسم و رسیدن به هدفم برایم شیرین است.و ما چرا باید همیشه از دیگران طلبکار باشیم.چرا خودمان کاری نکنیم و تحولی در خویش ایجاد نکنیم.همیشه باید منتظر باشیم تا کسی ما را یاری کند و کارهای ما را انجام دهد و چرا ما خود طرحی نو درنیندازیم و دیگران را به شگفت وانداریم.گاهی به خود میگویم چرا ما قدر خودمان را نمیدانیم و به دیگران اجازه میدهیم تا برایمان تصمیم بگیرند.چرا خودمان را باور نمیکنیم و به چیزهای جزئی و سطحی میپردازیم.بیاییم فکرمان را مشغول مسائل بی ارزش نکنیم.برای خود ارزش قائل شویم.قدر خودمان را بدانیم.ما دختران ایرانی باید به همه ثابت کنیم که میتوانیم کارهای بزرگ انجام دهیم. به همه نشان دهیم که دختر و زن ایرانی اگر بخواهد میتواند.اینقدر خودمان را کوچک نپنداریم.خیلی دلم میسوزد وقتی میبینم که بعضی از دخترها ساده و راحت فریب حرف های به ظاهر زیبا و افسونگر پسرانی را میخورند که اگر بخواهند روزی ازدواج کنند با دخترانی پیمان زناشویی میبندند که هرگز با پسری رابطه دوستی نداشته اند.و دلم برای همین پسران میسوزد که بی هدف در خیابان ها راه می افتند و هر دختری را که میبینند متلکی بارش کنند و دمی خوش باشند و تمام استعداد خود را در همین راه صرف میکنند.و چقدر هم لوس و بی مزه است.تا دخترها برای شخصیت خود ارزش قائل نشوند و پسرها هم فکر خود را به کار نگیرند به قول معروف همین آش و همین کاسه.من تعجب میکنم بعضی از دخترها میدانند که با داشتن دوست پسر به جایی نمیرسند و بیشتر برای خود دغدغه ایجاد میکنند و باز این موضوع را میفهمند که دوست پسرشان روزی آنها را رها میکند و به سراغ کس دیگری میرود "اما باز بر این دوستی ها اصرار میورزند".و بیشتر اوقات از دست بعضی از این پسرها لجم میگیرد.چون با حرکات جلف و زننده شان نام مرد و مردانگی را لکه دار میکنند و حیف واقعا حیف که به اینگونه پسرهای سبکسر بگوییم مرد.بیاییم این سناریوی تکراری را پاره و دور بریزیم.ساده "پاک"زیبا"و راحت زندگی کنیم. نمایش مسخره دوستی های خیابانی را دیگر اجرا نکنیم.سناریو را عوض کنیم و اینبار اجازه دهیم هرکس نقش خود را به درستی ایفا کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 1:31  توسط پرستو گشتاسبی  | 

من تاکنون درباره سیاست"رسانه ملی"برنامه نود"جایگاه دختران ایرانی مطالبی نوشتم.دوست دارم شما دوستان عزیز عقاید و نظرات خود را راجع به سیاست"عشق"هویت دختران و پسران ایرانی"فوتبال و دیگر مسائل و مشکلات موجود در جامعه ایرانی در این وبلاگ بنویسید.میخواهم بدانم آیا شما هم دغدغه های مرا دارید؟ 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 20:29  توسط پرستو گشتاسبی  | 

سلام و صدسلام.امیدوارم حالتون خوب باشه و غمی توی دلهای پاک و آسمونی تون نداشته باشینمیخوام چند جمله و شعرکوتاه قشنگ برای شما توی این بخش بذارم.

۱.گذشت زمان
گذشت زمان آدمي را پير نميسازد ,بلكه ترك آرمانها و كمال مطلوبهاست كه ما را فرتوت و افتاده ميكند
.. ژنرال دوگلاس مك آرتور

درخت  
من ميخوهم كاملا شبيه يك درخت باشم.ميخواهم همواره نمو كنم.از بالا ميوه هايي داشته باشم و از پايين با استحكام روح و ريشه خود را در اعماق زمين فرو برم تا بتوانم بزندگاني عملي خود روش و نيرويي بدهم
.. بتهوون ..
 
زيبايي در قلب کسي که مشتاق آن است روشن تر مي درخشد تا در چشمان کسي که آن را مي بيند.
جبران خليل جبران
 
زيبايي بزرگ ، شيفته ام ميسازد ، اما زيبايي بزرگتر آزادم مي کند ، حتي از خودش.
جبران خليل جبران
                                                             منبع:وب سایت آینه دات نت
 
۲.زمانی از سال که تو مرا میبینی
زمانی که برگها زرد شده اند یا برگی به درخت آویزان نیست
آواز شیرین پرنده آتش را از بین میبرد.                       
                                                                    ویلیام شکسپیر
۳.نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی شیطان و بازیگوش که او یکریز و پی درپی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
بدین سان بشکند هردم
سکوت مرگبار من                                            شاعر:ناشناس
 
۴.من پله های پشت بام را جارو کرده ام
وشیشه های پنجره را هم شسته ام
وچرا پدر فقط باید در خواب.خواب ببیند.
چرا پدر که این همه کوچک نیست و در خیابان ها هم گم نمیشود
کاری نمیکند که آن کسی که به خواب من آمده است
روز آمدنش را جلو بیندازد.                      
                                        شعر فوق توسط محمد صالح علا خوانده شده
 
۵.دعا کردیم که بمانی
بیایی کنار پنجره باران ببارد.
وباز شعر مسافر خاموش خود را بشنوی
اما دریغ که رفتن راز غریب همین زندگی ست
رفتی پیش از آنکه باران ببارد
این موسم به خاطر شما هر چه بود و هرچه هست
همین صدا همین کلام همین عشق پیشکش شما
                                                                        شاعر:ناشناس
۶.کیستم من
گردبادی در بیابان خموش؟
یا نسیمی در گذرگاه حیات
کیستم من؟
شبنم اشکی که در ژرفای چشم
روی دامان گل صورت نشست.
یا سپند بی نصیبی کزازل
شرمگین بر آتش حسرت نشست.
کیستم من؟
آه بی سامان رنجور از تبم
شایدم در این شبان دیرپای
اختری از اختران این شبم
کیستم من؟
آتش خاموش مانده در رهی
یا که روشنگر چراغ این شب دیرنده پای
راستی آیا کیم؟من کیستم؟
خود ندانم زین میان من چیستم
ناله ام؟آهم؟یکی فریاد خاموشم
آری آری من همان فریاد خاموشم
                                                  شعر از ناصر مطیعی متخلص به پیمان
 
 
۷.چشمان معشوقه ام بی شباهت به خورشید است
مرجان بسیار قرمز تر از لبان اوست.
اگر برف سفید است، چرا سینه های معشوقم تیره است
......
من گل رز دیده ام، نقاب که از چهره بردارد سفید و قرمز است
من اما چنین گلی بر گونه های معشوقم ندیده ام
عطر هایی هستند با رایحه ی دلپذیر
بیشتر از رایحه ای که معشوق من با خود دارد
من دوست دارم معشوقم حرف بزند هر چند می دانم
صدای موسیقی بسیار دلنواز تر است
مطمینم ندیده ام الهه ای را که راه می رود
معشوق من وقتی راه می رود ، زمین می خراشد.
من اما سوگند می خورم معشوقه ام نایاب است
و مثل هر کسی دیگر با قیاسی اشتباه سنجیده ام او را

                                                                                         شکسپیر 

از بزرگی نترس؛ بعضی بزرگ زاده می­شوند، برخی بزرگی را به دست می­آورند و بعضی بزرگی را به دامانشان می­اندازند                                                               شکسپیر

 

  کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود.

  براي مرگ خود يک بهانه ميخواهم ... يک بهانه ي پوچ عاشقانه مي خواهم ... از غمي که مي داني .. با تو بودنم مرگ ست .. بي تو بودنم هرگز! .. اگر بهانه اين باشد .. من بهانه مي گيرم و عاشقانه ميميرم

زمان طولاني ميشودبراي کساني که غصه دارند.کوتاه ميشود براي کساني که شاد هستند. دير مي گذرد براي کساني که منتظر هستند زود مي گذرد براي کساني که عجله دارند اما.................... اما ابدي ميشودبراي کساني که عاشق هستند 

اگر کسي را دوست داشته باشي ،نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن                                                                      منبع:اینترنت   




           

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 20:1  توسط پرستو گشتاسبی  | 

باسلام.نمیدانم طرفدار کدام جناح سیاسی هستید و یا عضو کدام یک از تشکل های سیاسی.این مهم نیست.مهم این است که بدانیم جایگاه احترام و حرمت در این وادی کجاست.و آیا ما  نقد سیاسی را میشناسیم؟من خیلی رک و صریح میگویم که هیچ کس معنی اینها را نمیداند.همه در دنیای سیاست فکر منافع خودشان هستند و گویی برای واژه های زیبایی چون اخلاق سیاسی و نقد سیاسی ارزشی قائل نیستند.اکثر ما یاد گرفتیم تا از عملکرد رئیس جمهوری راضی نبودیم و آن را مطابق با اندیشه و اهداف خود نمیدانیم خیلی سریع با او مقابله کنیم و بسیار احساسی و به دور از عقل و منطق درباره او قضاوت کنیم.منظورم این است که ما چطور میتوانیم بدون تفکر و استدلال کردن بیرحمانه با رئیس جمهور خود رفتار کنیم و اعمالمان رنگ اغتشاش و افسارگسیختگی به خود بگیرد.هر رئیس جمهوری که در ادوار گوناگون بر سرکار آمده تمام تلاش خود را برای بهبود وضع کشور انجام داده. (حالا ما با دست های پشت پرده سیاست کاری نداریم که به طور قطع در هیچ دوره قطع نمیشود و سایه شوم خود را بر سر نه تنها کشور ما بلکه تمام دوول مختلف حفظ میکند.)حالا این مرد اول دولت یقینا همه ی عملکردهایش مثبت نبوده و عملکرد منفی نیز داشته است.آقای دکتر احمدی نژاد هم از این قائده مستثنی نیست و من به جرات میتوانم بگویم که عملکردهای مثبت ایشان قابل تامل و ارزشمند است.ولی من متاسفم برای کسانی که بیدلیل حرف های رکیک به ایشان نسبت میدهند  و بدون اینکه فکر کنند.تحت تاثیر اخبار رسانه های غربی هر کاری که میخواهند انجام میدهند و اعمال خود رابه اسم دموکراسی و آزادی توجیه میکنند.

من نمیخواهم تمام کارهای آقای رئیس جمهور را تایید کنم و مطمئنم که ایشان  میخواهد به صلاح کشور عمل کند ولی آدمیزاد همیشه موفق نیست و خیلی جاها اهدافش با شکست مواجه میشود.اما ما چه میکنیم.بیرحمانه به او میتازیم و تسلیم شیطنت های رسانه های بیگانه میشویم و خودمان را به آنها میفروشیم و این یعنی پیروزی پنهان برای آنها.چرا ما خودمان وضع کشور را دچار تغییر و تحول نکنیم. یک نفر نمیتواند بدون کمک و همیاری مردم کشورش در وادی سیاست موفق باشد و ما هر دوره منتظریم تا کسی بر سر کار بیاید و تمام خواسته هایمان را برآورده کند و اگر نکند ...........

واژه "احترام "در سیاست ما جایگاه خود را به تدریج از دست میدهد و جای خود را به بیحرمتی میدهد. اگر ما از عملکرد رئیس جمهور خود راضی نیستیم چرا محترمانه کارهای ایشان را به نقد نکشیم؟ چرا باید با توهین و ناسزا خواسته های خودمان را مطرح کنیم؟ما هنوز معنی نقد کردن محترمانه و اصولی را نمیدانیم.و من متاسفم برای همه کسانی که در اغتشاشات اخیر شرکت داشتند و تحت تاثیر عوامل غرب" کشور خود را به نابودی کشاندند.تفکر سطحی خیلی زود تحت تاثیر دیگران قرار میگیرد و به تدریج منفعل وبی ثبات میشود. و ختم کلام "به قول سهراب سپهری "من قطاری دیدم که سیاست میبرد و چه خالی میرفت" 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 20:21  توسط پرستو گشتاسبی  | 

چند شعر از شاعر نامی و پرآوازه کاشانی "سهراب سپهری"

صدای همهمه می‌آید.
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.
و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را
به من می‌آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشک‌های دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
برای گوش بی آذین دختران بنارس
کنار جاده «سرنات» شرح داده ام.
به دوش من بگذار ای سرود صبح «ودا»ها
تمام وزن طراوت را
که من
دچار گرمی گفتارم.
و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین
وفور سایه خود را به من خطاب کنید،
به این مسافر تنها، که از سیاحت اطراف "طور" می آید
و از حرارت "تکلیم" در تب و تاب است.

بي روزها عروسك

نهمین شعر از دفتر «ماهیچ، مانگاه» :


اين وجودي كه در نور ادراك
مثل يك خواب رعنا نشسته


روي پلك تماشا
واوه هايي تر و تازه مي پاشد.
چشم هايش
نفي تقويم سبز حيات است‌.
صورتش مثل يك تكه تعطيل عهد دبستان سپيد است‌.

سال ها اين سجود طراوت
مثل خوشبختي ثابت
روي زانوي آدينه ها مي نشست‌.
صبح ها مادر من براي گل زرد
يك سبد آب مي برد،
من براي دهان تماشا
ميوه كال الهام ميبردم‌.

اين تن بي شب و روز
پشت باغ سراشيب ارقام
مثل اسطوره مي خفت‌.
فكر من از شكاف تجرد به او دست مي زد.


هوش من پشت چشمان او آب مي شد.
روي پيشاني مطلق او
وقت از دست مي رفت‌.
پشت شمشاد ها كاغذ جمعه ها را
انس اندازه ها پاره مي كرد.
اين حراج صداقت
مثل يك شاخه تمرهندي
در ميان من و تلخي شنبه ها سايه مي ريخت‌.
يا شبيه هجومي لطيف
قلعه ترس هاي مرا مي گرفت‌.
دست او مثل يك امتداد فراغت
در كنار «تكاليف» من محو مي شد.

( واقعيت كجا تازه تر بود ؟
من كه مجذوب يك حجم بي درد بودم
گاه در سيني فقر خانه
ميوه هاي فروزان الهام را ديده بودم‌.
در نزول زبان خوشه هاي تكلم صدادارتر بود
در فساد گل و گوشت


نبض احساس من تند مي شد.
از پريشاني اطلسي ها
روي وجدان من جذبه مي ريخت‌.
شبنم ابتكار حيات
روي خاشاك
برق مي زد.)

يك نفر بايد از اين حضور شكيبا
با سفرهاي تدريجي باغ چيزي بگويد.
يك نفر بايد اين حجم كم را بفهمد،
دست او را براي تپش هاي اطراف معني كند،
قطره اي وقت
روي اين صورت بي مخاطب بپاشد.
يك نفر بايد اين نقطه محض را
در مدار شعور عناصر بگرداند.
يك نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد.

گوش كن‌، يك نفر مي دود روي پلك حوادث‌:
كودكي رو به اين سمت مي آيد.

عصر 
چند عدد سار


دور شدند از مدار حافظه كاج‌.
نيكي جسماني درخت بجا ماند.
عطف اشراق روي شانه من ريخت‌.

حرف بزن‌، اي زن شبانه موعود!
زير همين شاخه هاي عاطفي باد
كودكي ام را به دست من بسپار.
در وسط اين هميشه هاي سياه
حرف بزن ، خواهر تكامل خوشرنگ‌!
خون مرا پر كن از ملايمت هوش .
نبض مرا روي زبري نفس عشق
فاش كن‌.
روي زمين هاي محض
راه برو تا صفاي باغ اساطير.
در لبه فرصت تلالو انگور
حرف بزن ، حوري تكلم بدوي !
حزن مرا در مصب دور عبادت
صاف كن‌.


در همه ماسه هاي شور كسالت
حنجره آب را رواج بده‌.

بعد
ديشب شيرين پلك را
روي چمن هاي بي تموج ادراك
پهن كن‌.

شب تنهایی خوب

گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است‌، و يكدست ، و باز.


شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند.

پلكان جلو ساختمان ،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم ،

گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست‌.
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا.
و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود
جذب كنند.
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت :
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق
تر است‌.

چشمان یک عبور

آسمان پر شد از خال پروانه هاي تماشا.
عكس گنجشك افتاد در آب رفاقت‌.


فصل پرپر شد از روي ديوار در امتداد غريزه‌.
باد مي آمد از سمت زنبيل سبز كرامت‌.

شاخه مو به انگور
مبتلا بود.
كودك آمد
جيب هايش پر از شور چيدن‌.
(اي بهار جسارت !
امتداد تو در سايه كاج هاي تامل
پاك شد.)
كودك از پشت الفاظ
تا علف هاي نرم تمايل دويد،
رفت تا ماهيان هميشه‌.
روي پاشويه حوض
خون كودك پر از فلس تنهايي زندگي شد.
بعد ، خاري
پاي او را خراشيد.
سوزش چشم روي علف ها فنا شد.


(اي مصب سلامت !
شور تن در تو شيرين فرو مي نشيند.)
جيك جيك پريروز گنجشك هاي حياط
روي پيشاني فكر او ريخت .
جوي آبي كه از پاي شمشاد ها تا تخيل روان بود
جهل مطلوب تن را به همراه مي برد.
كودك از سهم شاداب خود دور مي شد.
زير باران تعميدي فصل
حرمت رشد
از سر شاخه هاي هلو روي پيراهنش ريخت‌.
در مسير غم صورتي رنگ اشيا
ريگ هاي فراغت هنوز
برق مي زد.
پشت تبخير تدريجي موهبت ها
شكل پرپرچه ها محو مي شد.

كودك از باطن حزن پرسيد:
تا غروب عروسك چه اندازه راه است؟

هجرت بزرگي از شاخه‌، او را تكان داد.


پشت گل هاي ديگر
صورتش كوچ مي كرد.

( صبحگاهي در آن روزهاي تماشا
كوچ بازيچه ها را
زير شمشادهاي جنوبي شنيدم‌.
بعد، در زير گرما
مشتم از كاهش حجم انگور پر شد.
بعد، بيماري آب در حوض هاي قديمي
فكرهاي مرا تا ملامت كشانيد.
بعد ها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسيد.
گرته دلپذير تغافل
روي شن هاي محسوس خاوش مي شد.
من
روبرو مي شدم با عروج درخت ،
با شيوع پر يك كلاغ بهاره‌،
با افول وزغ در سجاياي نا روشن آب ،
با صميميت گيج فواره حوض ،


با طلوع تر سطل از پشت ابهام يك چاه‌.)

كودك آمد ميان هياهوي ارقام‌.
(اي بهشت پريشاني پاك پيش از تناسب !
خيس حسرت ، پي رخت آن روزها مي شتابم‌.)
كودك از پله هاي خطا رفت بالا.
ارتعاشي به سطح فراغت دويد.
وزن لبخندادراك كم شد.

مسافر

دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.


و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن‌، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پياده شد: «چه آسمان تميزي!»
و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود



و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
«دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است‌.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واوه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه‌.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است‌.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود
خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين
گل شب بوست‌،



نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد.»

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
«چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشيه تنهايي است.»
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس‌.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن‌.
- و نوشداري اندوه؟


- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش‌.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.

- چرا گرفته دلت‌، مثل آنكه تنهايي‌.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي‌.
- دچار يعني
- عاشق‌.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است‌.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست‌.


- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست‌.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است‌.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست‌.
دچار بايد بود:
و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست‌.
و عشق
صداي فاصله هاست‌.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند.
- نه،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست‌.



و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست‌.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني‌!

حياط روشن بود


و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

« اتاق خلوت پاكي است‌.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است‌.
خيال خواب ندارم.»
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست : «هنوز در سفرم .
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم‌.


مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت‌،
همين‌.

كجاست سمت حيات ؟


من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دراز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت‌.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به «جاجرود» خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:



حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه «حوا» است‌.

نگاه مي كردي :
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي ،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.

ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس‌.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،



به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم‌. " و نيز" ، يادت هست‌،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ‌.

كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت


اثر گذاشته بود :
«به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي.»

شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم‌.

سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد


من از هجوم حقيقت به خاك افتادم‌.

و بار دگر ، در زير آسمان «مزامير» ،
در آن سفر كه لب رودخانه «بابل»
به هوش آمدم‌،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.

و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش «ارمياي نبي»
اشاره مي كردند.
و من بلند بلند« كتاب جامعه» مي خواندم‌.
و چند زارع لبناني



كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره مي كردند.

كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط «لوح حمورابي»
نگاه مي كردند.

و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را
مرور مي كردم‌.

سفر پر از سيلان بود.


و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه‌، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن " جت " ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.
و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت‌،
به غربت تر يك جوي مي پيوست‌،
به برق ساكت يك فلس‌،
به آشنايي يك لحن‌،


به بيكراني يك رنگ‌.

سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.
و زير سايه آن «بانيان» سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش‌،و تنها، و سر به زير، و سخت‌.

من از مصاحبت آفتاب مي آيم‌،
كجاست سايه؟

ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است



و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بيهوشي است‌.
در اين كشاكش رنگين‌، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است‌.
هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است‌.
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است‌.

صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم‌.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،


فقط به من‌.
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده « سرنات» شرح داده ام‌.
به دوش من بگذار اي سرود صبح «ودا» ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم‌.
و اي تمام درختان زينت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها،كه از سياحت اطراف «طور» مي آيد
و از حرارت « تكليم» در تب و تاب است‌.

ولي مكالمه ، يك روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاه پرك هاي انتشار حواس


سپيد خواهد كرد

براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!

ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت‌.
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست‌.
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه‌.
هنوز تاجر يزدي ، كنار «جاده ادويه»
به بوي امتعه هند مي رود از هوش‌.
و در كرانه «هامون» ، هنوز مي شنوي :
- بدي تمام زمين را فرا گرفت‌.
- هزار سال گذشت‌،
- صداي آب تني كردني به گوش نيامد


و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.

و نيمه راه سفر، روي ساحل «جمنا»
نشسته بودم
و عكس «تاج محل» را در آب
نگاه مي كردم‌:
دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ‌.
ببين‌، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست‌.
بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است‌:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ «مگار»

و در مسير سفر مرغ هاي« باغ نشاط»


غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشني حال‌،
كنار «تال» نشستم‌، و گرم زمزمه كردم‌.

عبور بايد كرد
و هم نورد افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.

من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود


و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل‌.
در ابتداي خودش بود
و دست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ برمي چيد.
من ايستادم‌.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره مي كردم‌:
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم‌.
خيال مي كرديم
ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت‌، حضور هستي ماست‌.

در ابتداي خطير گياه ها بوديم


كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي‌.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم‌.
- كجاست جشن خطوط؟
- نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من‌.
- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سوح عطش كن‌.
- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
- و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم‌.
- ودر كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟
- جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست‌.



- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و نا پديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار
چقدر روشن بود !
- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟

عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره‌!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك‌.


و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور « هيچ» ملايم را
به من نشان بدهيد.»


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 17:28  توسط پرستو گشتاسبی  | 

با سلام.اول این را بگویم که من در برخی مواقع به نظرات خوانندگان پاسخ میدهم.اما نظر یکی از خوانندگان راجع به مطالب نوشته شده در این وبلاگ این بود که" در آن مطالبی وجود دارد که کمتر کسی به آن فکر میکند".من میخواستم به این خواننده عزیز و در کل کسانی که با این نظر موافقند بگویم"مگر اشکالی دارد که یک دختر  ایرانی راجع به مسائل گوناگون پیرامونش اظهار عقیده کند؟آیا دغدغه های یک دختر جوان ایرانی فقط باید مسائل عشقی وساده روزمره باشد؟آیا یک دختر نمیتواند درباره موضوعات مختلف فکر کند و بیان عقیده کند؟مثلا به فوتبال علاقه مند باشد"یا مسائل و چالش های ورزش کشورش برایش مهم باشد و یا در زمینه هنر "سیاست"فیلم و سینما و در کل رسانه های خبری کشورش اطلاعات داشته باشد؟من به عنوان یک دختر ایرانی آرزو دارم۱.همه ی ما دختران ایرانی قدر خودمان را بدانیم.۲.برای خود ارزش قائل شویم.۳. همیشه شخصیت خود را در مقابل دیگران حفظ کنیم.۴.دارای افکار و اندیشه های ارزشمند و متعالی شویم.۵.ایمان قوی به وجود خداوند داشته باشیم.۶.شجاع و نترس باشیم.۷.هیچگاه غرور و منش خود را به نگاه بچگانه و ساده لوحانه یک پسر نفروشیم.بتوانیم همیشه در مقابل مشکلات زندگی صبور و مقاوم باشیم.۸.پاک و مهربان زندگی کنیم و دوباره تاکید میکنم قدر خودمان را بدانیم و چون لیلی زیبا و خوش سیرت باشیم.به قول "خانم عرفان نظرآهاری "لیلی نام تمام دختران زمین است"
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 16:49  توسط پرستو گشتاسبی  | 

"نقدی کوتاه بر عملکرد رسانه ملی"                                                                                          با سلام.همه میدانیم بهار یعنی شکوفایی و نوشدن.همه دوست داریم تحولی در ما ایجاد شود و تغییر بزرگی در زندگیمان به وجود آید.همه مجریان محترم تلویزیون با تیپ های مختلف و اغلب اتوکشیده و خوش تیپ برای مردم از شکوفایی و نوشدن حرف میزنند.اما چرا هرسال مثل سال گذشته است. منظورم رسانه ملی است.عملکرد تلویزیون ضعیف و خسته کننده است. "تلویزیون ماهرسال عید را با سریال های جدید(که اکثر آنها بی محتواست) و مسابقاتی مثل مردان آهنین که واقعا من نمیدانم چه سنخیتی با سال نو و عید و شادی دارد و آخر هم فیلم های سینمایی که به سختی میشود بین آنها فیلم خوب پیدا کرد" آغاز میکند و خوشحال است که توانسته دل مردم ایران را شاد کند و در کل متنوع باشد.سریال هایی مثل "زن بابا" "چاردیواری" که اگر به آنها عمیق تر نگاه کنیم متوجه میشویم که نه تنها این مجموعه های مناسبتی محتوای ارزشمند و قابل تاملی در خود ندارند بلکه بسیار ساده و بدون دغدغه های فرهنگی و اجتماعی ساخته شده اند.البته ظاهر کار به خاطر حضور بازیگران مطرح و البته کارگردانی شاید قابل تحمل باشد.ولی امروزه مردم ایران به ویژه نوجوانان و جوانان باهوش ایرانی "فیلم ها و مجموعه های تلویزیونی سطحی را از کارهای شاخص سینمایی و تلویزیونی" به خوبی تشخیص میدهند.عدم خلاقیت در ساختن برنامه های جذاب ویژه عید نوروز هرسال تکرار میشود.انگار مسئولان رده بالای سیما برایشان فرقی نمیکند برنامه های نوروزی باید چطور ساخته و برای مخاطبین جذاب باشد.به نظر من برنامه های امسال هم تفاوتی با سالهای گذشته نداشت.فقط سریال "داراوندار" ساخته مسعود ده نمکی تا حد زیادی توانست نظر مرا به خود جلب کند.محتوای اصلی این سریال به گونه ای است که انسان را به تامل وامیدارد.کارگردان با زبان طنز موقعیتی توانسته انچه را که میخواهد به مخاطب برساند.در واقع دغدغه های خود را در قالب طنز و ایجاد فضای شاد برای بیننده به تصویر بکشاند.اگر دو سریال دیگر هم به همین صورت بود به قول معروف دلمان نمیسوخت.اما به واقع چرا تلویزیون برنامه های شاد و متنوع پخش نمیکند؟یا چرا اینقدر کم برنامه های متنوع و با محتوا میسازد؟احساس من این است  که خلاقیت دربرنامه سازان رسانه ی ما ازبین رفته است.نه برنامه جدیدی و نه چیز باارزشی به مخاطبین ارائه میکند.باز جای شکرش باقی است که شبکه قرآن با برنامه های متنوعش و برنامه های ورزشی به ویژه برنامه ۹۰ (البته با تمام کاستی هایش) وجود دارند که موجب شوند تلویزیون ما در خود چیزی داشته باشد که به مردم منتقل کند.رسانه که فقط سریال پخش کردن و یا فیلم سینمایی نشان دادن به مردم نیست.یک رسانه ملی قوی باید برنامه های پرمحتوا"شاد"متنوع"ارزشمند"مخاطب پسند"به دور از هرگونه بغض و کینه نسبت به آحاد مختلف ملت"و در یک کلمه برنامه های شکیل و درخور توجه به مردم سرزمینش ارائه کند.رسانه ملی که با عملکرد خود بتواند جهانی شود و دنیا را مسحور خود کند.اما حال با این وضعیت میتوان امیدوار بود؟ 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 0:49  توسط پرستو گشتاسبی  | 

چند بیوگرافی ناب برگرفته از پایگاه های معتبر خبری و هنری ویژه عادل فردوسی پور

جوانی است قد بلند متولد مهرماه ۱۳۵۳ در تهران و پدری از اهالی رفسنجان و کرمانی‌الاصل، بسیار باهوش فوق‌لیسانس مهندسی صنایع از دانشگاه صنعتی شریف و مدرس فعلی در همین دانشگاه، عاشق فوتبال، بسیار کم‌رو و خجالتی (به خلاف ظاهر تلویزیونی) سر به زیر، کم‌حرف، طرفدار انتقاد، نوگرا و دارای خانواده اصیل و معتقد به اصول،

عادل فردوسی پور

عادل فردوسی پور

می‌گویند الکس فرگوسن سرمربی منچستریونایتد هیچگاه برای این تیم کهنه نمی‌شود چون همیشه تازه می‌ماند. انگار فردوسی‌پور هم همیشه نو است و کهنه نمی‌شود.
از روزی که تلفن همراه آمده او شماره تلفنش را عوض نکرده و با وجودی که این شماره نزد خیلی‌ها لو رفته ولی هیچگاه آن را عوض نکرده است چون او با این تلفن معمولا نظرات افکار عمومی در مورد برنامه‌اش را می‌فهمد. برنامه‌اش رکورددار SMS است. عادل، پول خوبی دوشنبه شب‌ها به جیب مخابرات می‌ریزد و از این طریق ثابت می‌کند که نزدیک ۲۵ میلیون بیننده تلویزیونی دارد! فوتبال پدیده قرن ماست و وقتی این بازی انجام می‌شود سوالاتی در ذهن بیننده تلویزیون ایجاد می‌شود که باید به این سوالات پاسخ داد. برنامه نود وظیفه دارد که این سوالات را جواب بدهد. عادل فردوسی‌پور به عنوان یک تهیه‌کننده، یک مجری و یک برنامه‌ساز موفق توانسته در مدت کوتاهی جای این برنامه را در سیما و در قلب فوتبال‌دوستان باز کند.

شماره کفش او ۴۵ است طوری که وقتی روی پدال ترمز قرار می‌گیرد احتمالا پدال گاز و کلاچ را هم فشار می‌دهد! خودش عاشق فوتبال است و تمام اعضای خانواده‌اش بیزار از آن. او تمام مسابقات فوتبالی را تماشا می‌کند و همیشه طرحی نو در سر دارد. سرعت انتقال دارد و بازی فوتبال او هم بسیار خوب است. کمتر دیده‌اید که مصاحبه کند و اگر گیر افتاده باشد در حد چند کلمه بیشتر نمی‌توان از او حرف کشید. روزی در جام‌جم به او گفتم: بیا مسابقه تایپ SMS بدهیم، چون مطمئن بودم که به دلیل سرعت در تایپ متن، عادل را شکست می‌دهم اما به من گفت که بهتر است منصرف شوی چون من حتی با چشم بسته نیز می‌توانم SMS را تایپ کنم! اتفاقا درست می‌گفت چون در حالی که واقعا نگاهش به جای دیگری بود متن را با فشار انگشت می‌نوشت. عادل سعی می‌کند برنامه نود را به هیچ‌کس و هیچ چیزی نفروشد و از بهترین دوستش هم انتقاد می‌کند، او مهارت دارد که وارد ماجراهایی شود که برای افکار عمومی جالب است و متخصص کشیدن مو از ماست است!با آمدن هوویی به نام لیگ برتر، دیگر از کارشناس فنی استفاده نمی‌کند و فقط کارشناس داوری را به برنامه می‌آورد و در این کار هم دستش تنگ است. گاهی این کارشناسان خلاف آنچه در برنامه دیده می‌شود نظر می‌دهند و این لج فردوسی‌پور را در می‌آورد.

برنامه نود به دلیل کثرت علاقه‌مندان همیشه برنامه اول ورزشی کشور است. دکتر اصغر پورمحمدی رییس شبکه سه که فردی است باهوش و خوش اخلاق، به دلیل وسعت نظری که دارد برنامه نود را به همراه رییس گروه ورزشی یعنی حسین آقا زمانی به دقت می‌بینند و اگر نظرات اصلاحی داشته باشند به عادل منتقل می‌کنند. بیشتر جنجال‌هایی که برای افکار عمومی جالب بوده در تلفن‌های این برنامه وجود دارد. آنجا که با سوالات پیچیده عادل سعی می‌کند که مخاطب را به چالش بکشاند و تمام زوایای پنهان را نیز مطرح نماید. فوتبال چون خط قرمز ندارد و تمام اصحاب آن ورزشی محسوب می‌شوند برنامه نود به راحتی می‌تواند در این حوزه جولان بدهد، این جوان که مردم را دوشنبه شب‌ها، بی‌خواب می‌کند و تا نیمه‌های شب و بعد از تغییر تاریخ روی ساعت‌های مچی افراد برای ورزش‌دوستان سرگرمی ایجاد می‌کند آنقدر باهوش است که کارش را به خوبی و نوگرایانه ادامه می‌دهد. سپهر الیاسی، حسین فرجادیان، مزدک میرزایی و بهزاد کاویانی در تهیه برنامه عادل را یاری می‌دهند و به هنگام مونتاژ نیز حاج نوروزی، کوروش اسدی، فرهاد فاضلی، فرید زرگری، علی فرجی، حسن یاراحمدی گاهی تا ۱۴ ساعت کار فشرده انجام می‌دهند تا نود روی آنتن برود. جالب است که بدانید تا به حال مزدک میرزایی دو بار و رضا جاودانی نیز دو بار نود را به جای عادل اجرا کرده‌اند ولی انگار نود فقط به عادل وصل است. برای او که برنامه‌اش دوشنبه آغاز و سه‌شنبه تمام می‌شود آرزوی موفقیت داریم.

به روایت هوشنگ نصیرزاده

بیوگرافی و گفتگو باعادل فردوسی پور

عادل فردوسي پور در بهترين موقعيت از فوتبال کشور ما، هم برنامه اش جذاب است حال حساب کنيد فوتبال ما موقعيت خوبي داشته باشد.
عادل ويژگي هاي خاص خود را دارد، عاشق گزارشگري است، فوق ليسانس مهندسي صنايع از دانشگاه صنعتي
شريف است، زبان انگليسي اش آن قدر خوب است، که سال هاست در دانشگاه تدريس مي کند، به عنوان يک استاد جوان...
عادل فردوسي پور چنان بر فوتبال احاطه دارد که شايد تصورش را نکنيد، دوستان نزديکش به او مي گويند که وي فوتبال را مي خورد، گوشه اي از زندگي شخصي و خلق و خوهاي او را در ذيل مي آوريم، بخوانيد:

* در سال 53 به دنيا آمده است.
*فرزند بزرگ خانواده است، يک خواهر و يک بردار دارد، برادرش هم دانشجوي دانشگاه صنعتي شريف است.
*پدر و مادرش هر دو تحصيلکرده هستند.
*عادل با اينکه تهران به دنيا آمده است، اما اصليت پدري اش کرماني است.
*بچه خيابان گيشا تهران بود، در زمان نوجواني، با بچه محل هايش فوتبال بازي مي کرد.
*سپس به شهرک غرب تهران به همراه خانواده نقل مکان کردند، پس از ازدواج در همان محل ساکن شد.
*در سال هاي 75 تا77 در روزنامه ابرار ورزشي قلم مي زد، اما پس از اين که کارش در تلويزيون زياد شد، از فضاي مطبوعات ورزشي خارج شد.
*در کارش بسيار جدي است، تا سر از يک مطلب در نياورد، ول کن آن نيست.
* برنامه 90 را از گزارش فوتبال بيشتر دوست دارد.
* مي گويد از کارم لذت مي برم، مطمئن هستم اگر در اون رشته اي که درس مي واندم شاغل مي شدم، هيچ گاه اين لذت نصيبم نمي شد.
* هيچ کاري لذت گزارشگري را ندارد.
من هيچ گاه تاجر خوبي نبودم، حال و حوصله درس خواندن را هم ندارم، تا همين فوق ليسانس بس است.
* حال و حوصله درس خواندن در زمان تحصيل را نداشتم، معدلم حدود 10 بود، اما پس از فوق ليسانس ديگر براي درس خواندن انگيزه اي نداشتم.
* اگر در زمان گزارش، مشکلي به ذهنتان خطور کند، همه چيز از دست مي رود، اگر حواست پرت بشود، بازي ول مي شود و ديگر نمي توانيد جمعش کنيد.
* گوينده و گزارشگر، معمولا نمي تواند عادلانه حرف بزند، شايد بيننده بتواند در مورد بازي قضاوت ناعادلانه اي بکند، اماما محدوديم. کار ما شبيه داوري است،

*در بازي هاي تيم ملي خيلي دوست دارم به جاي تماشاگر باشم و مثل تماشاگران بالا و پايين بپرم.
گزارش در ورزشگاه نسبت به استوديو بيشتر مي چسبد.
*اگر فوتبال از دنيا حذف شود، بخش عمده اي از زندگي من هم حذف مي شود.
* اشتباه جزوي از کار ماست. گزارشگري که در هر نود دقيقه بازي چند هزار کلمه به کار مي برد بايد اشتباه داشته باشد، پس بايد اشتباهش را بپذيرد.
* چند سال است که ازدواج کردم، فوتبال نقشي در شکل گرفتن زندگي ام ندارد، در واقع اصلا ربطي به فوتبال نداشت.
* من کار خود را مي کنم، فوتبال خيل برايم جدي و مهم است. هر اتفاقي که بيفتد من بايد فوتبال را ببينم، همه هم مي دانند، وقتي من فوتبال مي بينم نبايد کاري به کارم داشته باشند.
* اصلا براي من مهم نيست آبي باشم يا قرمز، واقعا مهم نيست.
* گزارشگر اگر يک ذره هم به تيمي گرايش داشته باشد در کارش تاثير مي گذارد و غير قابل انکار است.
* حال و حوصله فيلم و سينما را ندارم، من جشنواره تا جشنواره فيلم مي بينم.
*تجربه به من آموخته که از حس فاصله بگيرم.
* در ورزشگاه انقلاب فوتبال بازي مي کنم، با دوست هاي قديمي، هم کلاسي هاي دبيرستان ، بچه هاي دانشگاه صنعتي شريف و ديگر دوستان.
* در هنگام گزارش بازي هاي تيم ملي، استرس زيادي دارم، مسئوليت در آن لحظه بسيار سنگين است. گرچه بايد بي طرف باشم، اما آن احساس که در مورد کشور خودمان داريم، مانع اصلي کارمان است.خانواده سبز

راستش از محله‌اي در غرب تهران شروع شد؛ شهرآرا. مهرماه سال 1353 بود كه عادل به دنيا آمد؛ در خانواده‌اي كه پدرش مهندس برق بود و يك خواهر و يك برادر داشت. فضاي خانه مسلما فضاي فوتبالي نبود و او به دليل علاقه‌اش به فوتبال، بچه سر به راه خانه محسوب نمي‌شد. دبستان را در مدرسه ذوقي، راهنمايي را در مدرسه طالقاني و دبيرستان را... البرز. بچه درس‌خواني بود؛ آن‌قدر درس‌خوان كه با معدل بالاي 18 ديپلم گرفت اما فوتبال هيچ‌وقت از سرش نيفتاد. شايد به همين خاطر هم بود كه پدر با او كاري نداشت. بعد هم در دانشگاه صنعتي شريف در رشته مهندسي صنايع قبول شد و تا پايان فوق ليسانس ادامه داد.

سال سوم دانشگاه تصميم گرفت به علاقه‌مندي‌اش يعني كار خبري بيشتر بپردازد. به دفتر روزنامه ابرار ورزشي رفت: «من علاقه دارم كار كنم؛ مطلب بنويسم». اردشير لارودي سردبير آن‌وقت ابرار ورزشي از او در مورد حيطه كاري‌اش پرسيد: «ترجمه»! يك متن داد دستش و خداحافظي كرد؛ «فردا صبح اول وقت رفتم دفتر روزنامه. كارم رو تحويل دادم و بعد از چند روز كارم رو شروع كردم».

سال 1372 بود. او كارش را شروع كرد. اما بي‌شك بزرگ‌ترين علاقه‌مندي‌اش حضــــــــور در صداوسيما بود. او به قول خودش «n»دفعه تست داد و در نهايت قبول شد؛ «اوايل هم مثبت بود اما مي‌گفتن صدات جوونه؛ پخته نيست. آخرين باري كه تست دادم، اواخر سال‌1373 بود». او در تست قبول شد و كار روزنامه را رها كرد و رفت. رفت که رفت...گرچه که الان هنوز هم هر از گاهی کار مطبوعاتی را انجام می دهد...همانطور که بازدیدکنندگان پارس فوتبال هر چند وقت یک بار مطالب جادویی او را روی خروجی اولین پایگاه تخصصی فوتبال ایران می خوانند.

 
 
رفت؛ هيچ‌وقت پشت سرش رو هم نگاه نكرد. يكي از دوستانش در روزنامه ابرار ورزشي، هنوز هم نااميد نشده و هرازچندگاهي با شماره همراه او تماس مي‌گيرد.

اتفاق جديدي نمي‌افتد، منتهي او ديگر تلفن‌هاي روزنامه ابرار را جواب نمي‌دهد. كسي نمي‌داند چه بين او و روزنامه‌اي كه فعاليتش را در آن آغاز كرد گذشت اما او حالا ديگر جواب نمي‌دهد.

عادل فردوسي‌پور اما هيچ‌وقت نمي‌تواند «90» را دوست نداشته باشد؛ برنامه‌اي كه از ذهن او متولد شد و تا آنجا پيش رفت كه كمتر علاقه‌مندي در فوتبال وجود دارد كه ترجيح دهد دوشنبه شب را در خواب باشد تا جلوي صفحه تلويزيون. او از برنامه‌اش لذت مي‌برد؛ شايد بيش از گزارش‌كردن يك بازي؛ «آره! ترسناك‌بودنش هم جالبه. همين كه يك چيزي بگيم كه دعوا بشه، يك چالشي ايجاد مي‌كنه كه جالبه. به نظرم، اين يك ترس لذتبخشه».

كمي هم كمتر، به گزارش‌كردن روي خوش نشان مي‌دهد: «وقتي بازي‌ها خوب باشند، گزارش مي‌چسبه. براي من باشگاه‌هاي انگليس از همه لذتبخش‌تره. از اين كارم لذتي مي‌برم كه مطمئنم تو رشته‌اي كه درسش رو خوندم، نمي‌تونستم اين لذت رو ببرم».

http://IRNON.com

من قرمزم يا آبي؟
او گزارشگر بي‌طرفي است؟ بسياري از پرسپوليسي‌ها مي‌گويند او استقلالي است. استقلالي‌ها هم بر عكس. هر كدام هم براي خودشان دليل دارند.

اگرچه به نظر مي‌رسد او در دوره‌اي كه در دانشگاه شريف درس مي‌خوانده پرسپوليسي بوده و آنها که از نزدیک می شناسندش می دانند که زمانی پرسپولیسی تیری بوده است ولي امروز اصلا حاضر نيست به طرف خاصي متمايل شود؛ «واقعا اينجا فضا اين‌قدر باز نيست كه يه گزارشگر بگه من قلبا طرفدار كدوم تيم هستم. اينجا فوتبال دوقطبي است. بگي قرمزم يا آبي، نصف مملكت با تو بد مي‌شن. البته الان ديگه اصلا برام فرقي نمي‌كنه. الان واقعا بي‌طرفم. گزارشگر، يه ذره به يك تيم گرايش داشته باشه، تو كارش تاثير مي‌ذاره».

اما اين مورد اصلا شامل حال تيم ملي نمي‌شود. نمي‌توان گفت كه او مثل يك تماشاگر مي‌تواند به‌راحتي و به هر طريقي ابراز احساسات كند اما بي‌طرفي هم معنايي ندارد؛ «به هر حال در اين جور موارد، حتي استرس هم ايجاد مي‌شه. اگه بگم در مورد پيروزي يا باخت تيم ملي كشورم بي‌احساس و بي‌طرف هستم حتما دروغ گفته‌ام. مسلما ما بايد توي كار گزارش بي‌طرف باشيم ولي آن احساسي كه انسان در مورد كشور خودش داره، مانع اصلي كاره».

سوتي‌هاي عادل
بهتر است كمي هم در مورد اشتباهات عادل فردوسي‌پور در كار گزارش بدانيم؛ چيزي كه به قول خودش «سوتي» نام دارد؛ «سوتي زياد دارم. بهترينش هم اين بود كه توي برنامه، حدود 2ساعت تموم با آقاي حاج‌رضايي بوديم و من موقع خداحافظي گفتم خب من از آقاي نصيرزاده كه 2ساعت با ما همراه بودن تشكر مي‌كنم. اصلا اون شب، هنگ كرده بودم».

با اين حال، شايد اين مشكل اساسي فردوسي‌پور نباشد. بيشتر، از تندصحبت‌كردن عادل شاكي هستند تا اشتباهاتش. او هنوز هم با وجود اينكه بهتر از گذشته صحبت مي‌كند اما گاهي اوقات كنترل از دستش خارج مي‌شود؛ «از بچگي اين‌طور بودم. خيلي هم تمرين كردم و بازم دارم تمرين مي‌كنم كه اين‌طور نباشم ولي در كل، خيلي تند صحبت مي‌كنم».

http://IRNON.com


البته او هيچ‌گاه هيچ تكنيك خاصي را براي گزارش‌كردن نياموخته است؛ «هنوز خيلي چيزهاست كه بايد ياد بگيرم، چون هيچ دوره خاصي نديده‌ايم و همه هنرمون چيزهاي ذاتي و بيشتر خلاقانه است. هيچ وقت به طور اصولي بهمون ياد داده نشده كه بايد چيكار كنيم و هيچ كلاس خاصي زير نظر مربي‌هاي داخلي و خارجي برامون نذاشتن».

او حتي مي‌تواند آرزو كند كه در بازي‌هاي ملي روي سكوي تماشاگران بود؛ «... و مثل او بالا و پايين بپرم».

انتقاد نمي‌شود
هميشه حسرت انتقاد كردن گزارشگران خارجي را مي‌خورد: «اين قدر كه گزارشگران خارجي به‌راحتي از بازيكنان انتقاد مي‌كنن كه ما نمي‌تونيم بكنيم. سه سال پيش تو بازي منچستر – رئال وقتي گري نويل دوكارته شد، گزارشگر بازي گفت من مطمئنم خيلي از طرفداران منچستر خوشحال شدن كه گري نويل دواخطاره شد. اگر شما چنين چيزي رو در مورد بازيكن x پرسپوليس يا استقلال بگويي، پدرت رو درمي‌يارن؛ حتي اگه بدترين بازيكن زمين باشه».

او بارها چوب همين مساله را خورده است. 2فصل پيش علي پروين حسابي از خجالت عادل فردوسي‌پور درآمد و مسلما او تا مدتي سوژه داغ شعارهاي تماشاگران در ورزشگاه كارگران بود. امير قلعه نويي هم كم، آهن داغ انتقاد را روي تن او نگذاشته و حالا و در آخرين مورد، خداداد عزيزي – مرد هميشه شاكي فوتبال – پس از كسب نتيجه ناخوشايند ابومسلم برابر مس كرمان، چنان از اين گزارشگر تلويزيوني انتقاد كرد كه گويي او در تمامي بدبختي‌هاي ابومسلم نقش دارد.

 با اين حال، كمتر ديده مي‌شود كه او در برنامه تلويزيوني90 يا حتي گزارش‌هايش مصحلت‌انديشي پيشه كند: «خودم سعي مي‌كنم هر چيزي به ذهنم مي‌رسه بگم و تا جايي كه نترسم مي‌گم. بعضي‌ها بهشون برمي‌خوره. بعضي‌ها چيزهاي ديگري مي گن و البته خودسانسوري هم هست».


فقط فوتبال
بي‌طرفي باعث نمي‌شود كه او به فوتبال بي‌تفاوت باشد. يكي از علاقه‌مندي‌هاي اصلي او در زندگي، پرداختن به فوتبال است؛ از فوتبال‌بازي‌كردن و تماشاكردن، تا مجله‌هاي خارجي فوتبال و اينترنت؛ «مي‌شه گفت از 24ساعت، 12ساعت در حال ديدن فوتبال، خواندن اخبار فوتبال و كاركردن روي فيلم‌هاي فوتبالي هستم.

 اصلا فوتبال تمام زندگي منه». همسر عادل فردوسي‌پور شرايط را پذيرفته: «او كاملا پذيرفته كه قراره با كي زندگي كنه. من كار خودم رو مي‌كنم و برايم خيلي جديه. هر اتفاقي بيفته من بايد فوتبالم رو ببينم. همه هم مي‌دونن وقتي فوتبال مي‌بينم، نبايد كاري به كار من داشته باشن».

فیلم دیدن من

يكي از علاقه‌مندي‌هاي سابقش سينما بوده. البته الان تنها علاقه‌مندي‌اش«90» و فوتبال است و بس. شايد هم ديگر حوصله‌اش را ندارد كه به سينما برود؛ «نه ديگر! اصلا حوصله‌اش رو ندارم. واقعا نمي‌تونم بشينم پاي تلويزيون و يه فيلم رو تا آخر ببينم».

Www.javadakar.infO

كلاس‌هاي زبان عادل
زبان انگليسي! علاقه عجيبي به زبان داشت. از كلاس اول دبيرستان در كلاس‌هاي زبان نام‌نويسي كرد. سال آخر دبيرستان به خاطر كنكور، زبان را رها كرد اما بعدا وقتي برگشت، تا پايان كار را ادامه داد. سال سوم دانشگاه، زبان تمام شد: «كلاس‌هاي استادي‌اش رو هم قبول شدم اما كارم تو تلويزيون بيشتر شده بود و تصميم گرفتم نرم».

اغلب كارهاي ترجمه‌اي را خودش انجام مي‌دهد. زبانش آنقدر خوب بود كه در دوره‌اي در دانشگاه تدريس مي‌كرد و البته در كلاس‌هاي زبان. باورتان مي‌شود عادل فردوسي‌پور معلم زبان‌تان باشد؟ اما اگر دوست داشته باشيد بدانيد كلاس‌هاي زبان عادل چگونه مي‌گذرد، يك نفر براي‌تان زحمتش را كشيده: "تا حالا سر كلاس‌هاي عادل فردوسي‌پور رفتيد يا نه؟ خوب اگر نرفتيد، هيچ اشكالي نداره و چيز خاصي رو از دست نداديد؛ به جز يك سري اطلاعات فوتبالي."

 از اول جلسه كه پسرا مي‌پرسن استاد از فوتبال چه خبر و همين سوال كافيه كه عادل‌خان شروع كنه به سخنراني و يك مدت مديدي پشت سر اين بازيكن و اون تيم و اينا بگه و اطلاعات رو كنه. خلاصه بعد از همه اين حوادث، جناب عادل‌خان شروع مي‌كنن به انگليسي‌صحبت‌كردن و درس‌دادن كه خب صد البته طرز حرف زدنش اصلا به انگليسي حرف زدن نمي‌خوره ولي جدا از اينها، آدم ذاتا مهربونيه؛ مثلا بعد از كلاس با دقت مي‌شينه به همه سوالا جواب مي‌ده...».

خودش هم در مورد كلاس‌هاي زبانش مي‌گويد: «بالطبع حرف‌هايي پيش مي‌ياد ولي اصولا از يك ساعت و نيم زمان كلاس فقط ده تا پانزده دقيقه!».

خدا پدر فراز کمالوند را بیامرزد که پرسپولیسی بودن آقای عادل را افشا کرد.خیال همه راحت شد. حتی خیال خود عادل فردوسی پور هم راحت شد.حالا هرچه قدر که میخواهد میتواند از تیم محبوبش جلوی چشم همه طرفداری کند.اما واقعا جای تاسف است.عادل فردوسی پور آنچنان از تیمش دفاع میکند که انگار چه خبر شده.هواداران تراکتور سازی حق دارند معترض باشند.استقلالی ها هم انقدر مغرورند که اعتراض نمیکنند.ولی با عملکرد خود همه چیز را ثابت کردند.که کدام تیم بیشترین هوادار را دارد.البته به نظر من در دنیای حرفه ای فوتبال پرطرفداربودن یک تیم یا پرشورترین هوادار زیاد اهمیتی ندارد.بلکه عملکرد تیم ها اهمیت دارد.حرفه ای بودن مهم است.نه چیز دیگر.
+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 0:28  توسط پرستو گشتاسبی  | 

با سلام.عیدتون مبارک.امیدوارم روزهای زندگیتون پر از شیرینی و شکلات و شادی باشه.می خوام براتون اشعاری از شاعران ایران زمین در این بخش قرار دهم.

سهراب سپهری

زندگی خواب ها

باغی در صدا

در باغی رها شده بودم.
نوری بی رنگ و سبک بر من می وزید.
آیا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟
هوای باغ از من می گذشت
و شاخ و برگش در وجودم می لغزید.
آیا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟

ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد ،
صدایی که به هیچ شباهت داشت.
گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد.
همیشه از روزنه ای ناپیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود.
سرچشمه ی صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگی در من نبود:
راهی پیموده نشد.
آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟

ناگهان رنگی دمید:
پیکری روی علف ها افتاده بود.
انسانی که شباهت دوری با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپش هایش.
زندگی اش آهسته بود.
وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود.

وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود:
روشنی تندی به باغ آمد.
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم

زندگی خواب ها

یاد بود

سایه ی دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود:
می‌آمد ، می‌رفت.
می‌آمد ، می‌رفت.
و من روی شن ‌های روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را می‌کشیدم ،
خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
و در هوایش زندگی‌ام آب شد.
خوابی که چون پایان یافت
من به پایان خودم رسیدم.

من تصویر خوابم را می‌کشیدم
و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود.
چگونه می‌شد در رگ‌ های بی‌ فضای این تصویر
همه ی گرمی خواب دوشین را ریخت؟
تصویرم را کشیدم
چیزی گم شده بود.
روی خودم خم شد:
حفره‌ ای در هستی من دهان گشود.

سایه ی دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی پایان در نوسان بود
و من کنار تصویر زنده ی خوابم بودم.
تصویری که رگ ‌هایش در ابدیت می‌تپید
و ریشه ی نگاهم در تار و پودش می‌سوخت.
این ‌بار
هنگامی که سایه ی لنگر ساعت
از روی تصویر جان گرفته ی من گذشت
بر شن ‌های روشن بیابان چیزی نبود.
فریاد زدم:
تصویر را باز ده !
و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست.

سایه ی دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی ‌پایان در نوسان بود:
می‌آمد ، می‌رفت.
می‌آمد ، می‌رفت.
و نگاه انسانی به دنبالش می‌دوید

احمدرضا احمدی

هنگام روز
کجا می روی
در خانه بمان
غمگینم
گیلاس ها بر درختان نشسته اند
پرنده از تنهایی
پر نمی زند
هراس دارد
من
همواره در روز
زخم قلبم را به تو
نشان می دهم
در خانه بمان
آوازها
از خانه دور است
یک ستاره
هنوز در آسمان
مانده است
شب می شود
گلهای سرخ
در شب
در باغچه دیده نمی شوند
در باغچه یادبود تو است
کنار این بوته های گل سرخ
می خواستی بمیری
مردی
به تو بانگ زدیم
تو را صدا کردیم
تو مرده بودی
یار من
لحظه ای در بهشت
دوام آور
شب تمام می شود
کلید خانه را
گم کرده بودیم
در کوچه ماندیم
در کنار خانه
علف ها روییده بود
اما چه سود
سایه نداشتند
زاده شدم
که لباس نو بپوشم
جمعه ها تعطیل باشد
در تابستان
آب سرد بنوشم
عشق را باور کنم
کلمات مرا به ستوه نمی آورد
انگشتانم
در میان برگهای درختان
تسلیم روز می شوم
لباسها بر تنم
کهنه است
من
در تابستان آب گرم
می نوشم
هنوز تشنه ام
درختانی را از خواب بیرون می آورم
درختانی را در آگاهی کامل از روز
در چشمان تو گم می کنم
تو که
با همه ی فقر و سفره بی نان
در کنارم نشسته ای
لبخند برلب داری
در چهر جهت اصلی
چهار گل رازقی کاشته ای
عطر رازقی ما را درخشان
مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد
همه چیز را دیده ایم
تجربه های سنگین ما
ما را پاداش می دهد
که آرام گریه کنیم
مردم گریز
نشانی خانه خویش را گم کرده ایم
لطف بنفشه را می دانیم
اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم
ما نمی دانیم
شاید در کنار بنفشه
دشنه ای را به خک سپرد باشند
باید گریست
باید خاموش و تار
به پایان هفته خیره شد
شاید باران
ما
من و تو
چتر را در یک روز بارانی
در یک مغازه که به تماشای
گلهای مصنوعی
رفته بودیم
گم کردیم
رشید کاکاوندکفشها

مردهای کلاه

مردهای کفش

مردهای کت

مردهای یقه

ببخشید معذرت می خوام ...

مردهای زیر شلواری

خاکستر می تکانند ،میدان به میدان

زن های ابرو

زن های روسری

زن های مترو

زن های پچ پچ

زن های زایمان

منقل فوت میکنند، خیابان به خیابان

بچه های کوچه

بچه های کوچ

بچه های گوشه

بچه های گوشی

الو ... الو

دو جفت لاستیک گرفتیم و کفشامونو سر کوچه آویزون کردیم شرمنده !خودتون گفتین آویزون کنیم دیگه ...

خاک را باخت زدیم با آسفالت

حالا نگاهشان می کنیم                                یا نگاه مان می کنند                                                                     کفشهای لاستیک

 


عبور

شبو رو شونه هات بگیر از کوچه ها عبور کن

ببر شبو اون ور کوه اینجا رو غرق نور کن

بذار ازت حرف بزنن تو خونه های شهر ما

بذار که قصه ت بپیچه تو خلوت پس کوچه ها

خرابه های بی رمق دلهای سرد کینه رو

تو پستو های گمشده حتی دل آیینه رو

دور  ور ماهو ببین سیاهیاشو جارو کن

دور تل آتیش برقص   سردی خاکو جادو کن

 من میخواستم گزیده اشعار فروغ فرخزاد را هم در این بخش بنگارم.ولی من شناخت زیادی از او ندارم.بهتر بگویم تصور مشخصی شخصیت او ندارم.از شما میخواهم تا مرا یاری کنید.هر چه قدر که میتوانید.

 
+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 0:7  توسط پرستو گشتاسبی  |